در این تاریکی روز
چه امیدی به فرداهای دور باید داشت؟
در این ظلمت درد
چه امیدی به مرهم های نور باید داشت؟
کس نمیداند که چه سخت
روز می گذرانم
و چه غمناک
به کابوس شب پا می گذارم
کس نمیداند که چه تنها
تنها با یک بال شکسته
پرواز را به رویا می کشم
که می داند لبخند اشک چه معنا می دهد؟
که می داند که در کابوس، رویا زدن چه معنا می دهد؟
که می داند که آسمان بی ستاره چه معنا میدهد؟
که می داند که باغ بی پروانه چه معنا می دهد؟
و تنها خود می دانم
می دانم و بر این دانستن می گریم
نه بر درد خویش
تنها برای گم کردن خویش
در کدام یک از دردها خفته ام؟
در چه لحظه ای جا مانده ام؟
در مرداب کدام شب پا گذاشته ام؟
که دیگر جاری نمی شوم
و چه بی تاب در تب سرد گم شدن می سوزم
می سوزم و آبی بر آتش درونم نیست
آشنایی در وادی بی فرداییم نیست
گم شده ام و نمیدانم کجا مانده ام؟
کجا و در چه لحظه ای خفته ام؟
به کابوس رفته ام یا به رویا
به مرداب ریخته ام یا به دریا؟
چه سرگردان و خسته ام
چه بی تاب و شکسته ام
اما نمیدانم که من کجا نشسته ام؟
تنها همین را دانم
که دردهایم ز اوست و درمان همه اوست....
.
.
.
سلامی گرم و بی پایان
به شما دوستان عزیزتر از جانم
گلایه ها زیاده و من هیچ حرفی ندارم جز سکوت
اینکه چرا نبوده ام و نیستم
اینکه چرا نمینویسم و نمی آیم
بماند .... همین که خود میدانم بس است
فقط اینو بدونین که هیچ گاه و حتی لحظه ای
از خاطر خسته ام نرفته اید
و این نبودنها دلیل بر بی اعتنایی نیست
دلیل بر زخم تلخ زندگیست
که دیگر جای جای این دلم را
یادگاری حک کرده است
این آخرین مطلبی است که مینویسم
میروم
شاید خیلی زود بر گردم
شاید هیچ گاه باز نگشتم
اگر خود را پیدا کردم
حتما می آیم و دیگر از غم نمینویسم
گم شده ام و زخمی ام
خسته ام.... پس تا زمانی که نفس را پیدا نکردم
نیستم....
امیدوارم منو ببخشین
و برای پیدا شدنم دعا کنین
همتونو دوست دارم
و همیشه به یادتون هستم
گاه گاهی به خونه های پر مهرتون سر میزنم
اما تا زمانی که آشنایان اینچنین راه نفس را برایم بسته اند
و اینچنین زمان را از من گرفته اند
نمیتوانم چیزی بنویسم
خدا پشت و پناه همتون
امیدوارم شاد باشید و عاشق
یا حـــــــــــــــــــق
.
.
.
تقدیم به تنها امید بودنم...
به او که
عاشقانه سالهاست منتظر آمدنش هستمبه او که این سروده ها همه از وجود اوست
دل من چه عاشـــــــــقانه
چه غمـــــــین و صادقانه
باز تو رو بــــــهانه کرده
ای عزیز جــــــــــــاودانه
ای امیــــــــــــد مهربونم
تو نباشـــــــــی من نمونم
دل من تنـــــــــگه برایت
تو بیا تا من بخـــــــــونم
بخـــــــونم از با تو بودن
از نهـــــــــــــایت رسیدن
از درخشیدن تو مهتـــاب
تک به تک ستاره چیدن
برویــــــــم با هم به رویا
به روزای شاد دنیـــــــــا
بسازیم خونه ی عشـــقی
با تمام سادگـــــــــــــــیها
به ستاره ها بخــــــــــــندیم
به نبــــــــودن پا نبـــندیم
بت غم رو عاشــــــــقانه
برای دلها بشـــــــــــکنیم
ای خدا بازم ســراب بود
نقش رویام روی آب بود
من هنــــــوز تنهای تنهام
غم و اشکم ناب ناب بود
به دیدار اجل باشد، اگر شـــادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد ، اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه هـمراهی
باز هم پاییز آمد
و باز هم آخرین برگ دفترش
آذرش را
نشانه رفت
باز هم فصل بی برگی
فصل غم
فصل زرد
آمد و در آغوشم کشید
برایم خواند:
که تو مانند منی
ای تنهاترین
تو نیز همرنگ منی
و اینگونه است که زاده ی منی
و من
از زردی اش
رخ زرد را
از سرخی اش
دل به خون آغشته را
از بی برگی اش
رفتن یاران را
و از سردی اش
غم عشق را
به ارث برده ام
و اینگونه است که گویند
شوریده ام و پاییزی
و اکنون من و پاییز
یاران دیرینه ایم
در این چرخ نامرد روزگار
×××××××××××××××××××××××××××××
و حال در نهمین روز
از نهمین ماه سال
کنار دفتر دلنامه هایم نشسته ام
و به سالهای از پیش گذشته می نگرم
سالهای نگرانی ، تشویش، درد ، زخم و تنهایی و تنهایی
می نگرم
از آن دورها دخترکی را میبینم
که چشم امیدش به آینده
و دل خسته اش منتظر است
و اکنون دختری را می بینم
که دلش جای عشق
و تنش کوره ی آتش
اما نگاهش سرد است
دختری که ندانست چه شد؟
چه گذشت؟
و حال نمیداند چه خواهد شد؟
تنها همین را میداند
که تا عشق هست
هستم
و گر نباشد
نیستم......
×××××××××××××××××××××××××××××
نهم آذر ماه بار دیگر آمد
و تولدم را به یاد آورد
از تمامی شما دوستانم به خاطر مهربانیهایتان
ممنونم
و از اینکه زخم نهان را فراموش نکردید
دستان مهربانتان را می بوسم
دیگر سخنی نیست
بهتر بگویم
دیگر چیزی ندارم که بنویسم
تنها در آخر
میخواهم
برایم دعا کنید
همین.....
در جام فلک، باده ی بی دردسری نیست
تا ما به تمنا، لــــــــب خاموش گشاییم
در دامن این بحر، فروزان گهری نیست
چون موج ، به امید که آغوش گشاییم؟
در شباهنگامی
پروانه ای بر بالینم نشست
آرام و بی صدا
به سخن در آمد
و آواز سر داد
که کودک ناشاد
برخیز و شادی کن
بر بال فرشتگان پرواز کن
آمده ام تا بر تو آواز بخوانم
آوازی از جنس عشق و شور
از جنس مهربانی
آوازی از خلقت ماهتابی در شبستان
در تاریکی ظلمتت خورشیدی خواهد درخشید
برخیز و شادی کن
فریاد بکش تا پشت کهکشان
بلند و بی صدا
فریاد کن
فریاد کن و شادی کن
رقص افشان باش
آمده ام تا بگویم از خلقت عشق برای عطش تنهایی ات
امده ام تا بگویم
از تولد محبت
تولد مهربانی
تولد زیبایی
تولد فرشته ای با بالی از زیبایی
تولد فرشته ای که خداوندگار
بر تو فرود فرستاده است
آری
دانستم که او کیست
سخن بس است
میدانم....
او فرشته ی من است
مادر مهربانم
که جانم فدای اوست.....
.
.
.
مامانی عزیزم
روز ۱۸ آبان
زادروز تولدت
بر تو گل مهربانم مبارک باشه
برای شما بهترینها رو آرزو دارم
این هدیه ناقابل تقدیم شما
عزیز دلمین و دوستتان دارم تا آخرین نفس![]()
![]()
بوسه بر دستتان میزنم
تا بگویم دوستتان دارم....
تولدتان مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
ساز دلم
ساز عشقم
ساز شعرم
ساز احساسم
در بیکرانه های درد و زخم
شکست
وساز شکسته ام
سکوت را برایم نواخت
و من ماندم و لبی خاموش
و دلی خاموش تر
من ماندم و سکوت بغض درد...
دیگــر مرا توانـــی و نائی نمــــانده است
شکــسته ساز عشــق و نوایی نمانده است
از بس خدا خــدا نمـوده ام و ناله کرده ام
کر شد فلـــک مگر که خدایی نمانده است
ریــزنند روی زخم نمـــک،ریشـــتر کنند
بر درد و زخــم ریش دوایی نمـانده است
شــــد در به در دلـــم به بـیابان نهـــاد سر
در دیر و کوی و میکده جای نمـانده است
پر بود باغ دلـم طبـــق اندر طـــبق ز گـل
عــریان شدست شاخ و قـبایی نمانده است
بغـــض که در گلوست نفس را گرفـته ره
در سینــه غـــیر آه ، هوایــی نـمانده است
سلـــطان بـود که از هوســـش پیـروی کند
درکوی عشق پاک گدایی نمانده است
شاعر گمنام
به خاطر تاخیر شرمنده ام
و اگر به خونه های گرمتون دیر به دیر سر میزنم
به حساب بی معرفتی و فراموش کردن نذارین
مشکلات زندگی از یه طرف
درسهای سخت دانشگاه
رفتن به شهرستان و زندگی خوابگاهی
و این دل خسته و شکسته ام
از یه طرف دیگه باعث شدن نتونتم به موقع بنویسم
و به خونه هاتون سر بزنم
از این به بعد دیر به دیر اینجا آپ میشه
تا وقتی که مشکلاتم تموم بشه
منو به بزرگی خودتون ببخشین
چون واقعا فرصت شعر نوشتن هم ندارم
مواظب خودتون باشین و اگر دیر سر زدم ناراحت نشین
دوستون دارم و دلم به وجود دوستایی مثل شما خوشه
دست تک تکتونو می بوسم
منو از یاد نبرین.... برام دعا کنین
موفق و عاشق باشین
یا حق
گمان می کردم که
می توانم ترک گویم
تمام احساس دلم را
تمام حس بودنم را
تمام شوق خواندنم را
اما دانستم
که من تنها با اینها زنده ام
نفسم
بودنم
خواندنم
و طپش دلم
با این زخمها
با این تنهایی ها
و با این هجران زنده است...
عــاقــــبت از شـــهردل بـــیرون کنـــــم
عشــــق و شــــوق وشورو احســاس ترا
بــا تبــــر از ریــــشه آخــــر می زنــــم
ریــــشه ی عــــطر گـــــل یــــاس تـــرا
عاقــــبت ای دوســـت بر هـــم می زنــم
در دل بــــــی طـــاقتـــــم هنـــــجارهــــا
هر چـــه گــل هـــست باز پرپر میـــکنم
مـــی نـــشانـــــم در گلــــستان خــــارها
خــــوب بــــودن را دگر من خســـــته ام
مــــی روم دیـــگر بـــه استــــقبال بـــــد
ســــرنــــوشــت بی تـــــرحـــــم از ازل
از بــــرای زنــــدگــــی زد فــــال بـــــد
غـــصه و تشویش و رنج و اضـــطراب
لـــحظه ای از حال مــــن غافــــل نــشد
ویـــن دل دیــــوانــــه ی دیـــــوانـــه را
التــماســــش کــــردم و عاقـــــل نـــــشد
هـــر که دم زد از وفـــا شـد بـــی وفـــا
خـــسته شد این واژه بس نـیرنگ خورد
دل که خـون می خـورد عـمری عاقـبت
سـنگ شد بــس جای خونها سنگ خورد
مردمــی بــــــودن مـرا فرســـــوده کرد
بــس که دل نامــــردمی ها دیــــده است
بســــکه دل را مار و عــــقرب نیـش زد
از طــــناب ســـــاده هم ترســــــیده است
هر که بد،خوب است وهرکس خوب، بد
گویـــیـا برعکــــس می گــــردد فـــــلک
هرکه شیطان است و افسون ساز و پست
می شود در چــــشم مردم چــــون مـــلک
ایــن خلایــــق دل نمی خواهـــند و مــــن
پـــــر ز آهـــــن می نــــمایـــم سیـــــنه را
عشـــق را از سیــــنه می ســــازم تــــهی
جــــای آن پـــــر مـــی نمـــــایم کــــینه را
شاعر گمنام
اما عاقبت
نتوانستم.....
تا کی ببارم
بر دشت تنهایی ام
تا شاید حضورت جوانه زند
تاشاید گل رخت را به نظاره بنشینم
چه سخت است
چه تلخ است
لحظه های نبودنت
لحظه های نخواندن شعر نگاهت
با تنهایی دفتر تغزلم چه کنم؟
وقتی تو نیستی
وقتی وجود شعر آگینت نیست
خسته ام
خسته از انتظار پشت پنجره
تا هنگامی که می آیی
و چون ماهی در طلب دریا
و چون پروانه در حسرت آتش
پنجره را ترک میگویم
و به سویت رها می شوم
اما
تنها وهم سبز خیالت را در آغوش می کشم
و تشنه تر باز میگردم
آه
لحظه هایم رنگ باخته است
لحظه هایم بی تو تاریک است
بوی مرگ میدهد
مرگ آرزوها
مرگ شادیها
مرگ با تو بودنها
مرگ عشق
و من
در این تاریکی اسیرم
اسیری که
نانش
نوایش
نایش
زندگی اش
رهایی اش
بودنش
خواندنش
ماندنش
طپش قلبش
سرخی گونه اش
نگاهش
با حضور تو جان میگرد
.
.
افسوس که.....
شب تا سحر چون بشکفد نام تو بر لبهای من
دل را چراغانی کنم روشن شود شبـــهای من
از دوریت در آتــــشم گر آهــی از دل میکشم
آتــش بگیرد جان من با ذکــر یا رب های من
روزگار غریبیست
شاعر گمنام هم بر تنهایی ام
شعری نمی سراید
و من خسته دل
در رکودی آتشین اسیرم
گرفته دل
و فسرده جان
منتظرم.....
چشمانم سرخ انتظار است
و دوباره نیمه ماه
میلادت را مژده میدهد
بیا
و میلادت را با حضور سبزت
گل باران کن

شاعرگمنام

شاید این بار بیاید
شاید.....
این بزرگ میلاد نور
میلاد مهدی موعود
بر همه شما دوستان خوبم مبارک
عیدتووووون مبارک
دوستتان دارم....