هرگز هیچ لحظه ای عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست.
لحظه های بزرگ می آیند اما به گذشته نمی روند. هیچ لحظه ی بزرگی متعلق به گورستان نیست. لحظه ها به ما میرسند ،مارا در آغوش میگیرند، اندکی نزد ما درنگ میکنند، اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان میرسند، واگر نداشته باشیم ، طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ ،واپس می نشینند برای مدتها.
آنها در ظلمت تفاخر ما- که خود را مالک آن لحظه ها میدانیم- مومیایی نمی شوند، وهمچون سکه ای عتیقه در صندوقی کهنه قفل نمی مانند.
آنها عقب گرد میکنند، شتابان ، و در انتظار انسان لایق می مانند.....
پس بیایید هنگامی که لحظه ی عاشق شدن به ما میرسد آن را در بر بگیریم و این لحظه را از دست ندهیم که دیگر دست یافتنی نیست.باور کنیم که لایق تر از مانیست برای عاشق شدن و عاشق ماندن......
تنها
تسلای عشقی است
که شاهین ترازو را
به جانب کفه ی فردا
خم میکند
شنبه 31 تیر1385 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
داند یا نمیداند؟
فقط ســـوز دلم را در جـــــهان پـــــروانه میداند
غـــمم را بلـــــبلی کاواره شــــد از لانــه مـیـداند
نگویم چون زغیرت غیرمیســـوزد به حال مـــن
نــــنالم چون زغم یـــارم مرا بـــــــیگانه مـــیداند
به امیدی نشسـتم شــکوه ی خود را به دل گـــفتم
همی خــــــندد به من، این هم مرا دیـــوانه میداند
به جان او کهدردش را هم ازجان دوست تردارم
ولی میـــمیرم از این غـــم که دانــــد یا نمــیداند؟
که به جز تو دوست دارم؟؟؟؟
بکشــــند خـــــوار و زارم، ببــــــرند هــر دیـــــارم
که چرات دوســـــــت دارم؟ به کجا رســــــیده کارم
بکــنـــند خوار و پســـــتم، شکنــــند جـــــام دســـــتم
که چرا تـــــرا پرســــتم ، مگـــــری تو کـــــردگارم؟
شده خـــصم من مشوش، که به جــــان شده منـقــــش
بــه مــــیان آب وآتــــــش ، بـــه کنــــار آن نـــــگارم
به کجا رســـیده پـــــستی ، کــه عــدو به پــــیشدستی
به طـــــواف می پرســتی ، ببـــــرد کـــه هوشــــیارم
به همــــه رســـــیده دیـگر ، که به اول و بــــه آخــــر
به جـــز آن گــــل معــــطر ، گـل دیگــــری نـــــدارم
ندهــــند یک نویــــدم ، کـــه چـــــرا پیــــت دویـــــدم