راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست...آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
تقدیم به تو...
تنها میخواهم که درکم کنی....
دردها و احساسم را بفهمی.....
بنگر به چشمان منتظرم....
که تنها انتظار چشمان تو را دارند....
من ز عشقت جان به لب گشتم نمی فهمی چرا؟
از لبـــانت غـــرق تب گشتم نمی فهـــمی چرا؟
من در این طـــوفان عشــــق آتشینت همچو بید
شمـــع لرزانی به شب گشـــتم نمی فهمی چرا؟
ناله ام پشـــت فلک رفتست، کر شد گــــوش تو
بهــــر تو دور از ادب گشتـــم نمی فهمی چرا؟
تا بیابم لیلـــی خود را در این صحـــرا و دشت
پا و سر یک سر طـــلب گشتم نمی فـهمی چرا
گــر چه زهری تلـــخ بودم لیک در جام لبـــت
شکر و شـــهد و رطب گشتــم نمی فهمی چرا؟
شاعری گمنام
شنبه 27 آبان1385 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
باز امشب با یاد تو جشنی گرفته ام به وسعت تمام عشقم
با یاد تو و با حضور زیبایت انسی گرفته ام وصف ناشدنی
کجایی تا ببینی که چگونه سرمستم و مسرور؟؟؟
مسرور از وجود خیال انگیزت.....
برای من خسته همین وجود خیالت کافیست......
بــــهار را بپــــرورم،بهــشـــــت را بیـــــاورم
به یـــاد روی دلــــبرم،کنم ز غنـــچه بستــــرم
به مــــهرو ماه لـــج کنم، ستـــاره را فلـــج کنم
به نور چشــــم کــج کنم، چو ابــروان دلبــــرم
فتــــح کـنـد قــلوب را،فســــخ کند عیــــوب را
بسته به چوب خوب را، که من زخوب بهتــرم
گرچه دلم شکســـته ای، گر جگرم تو خسته ای
درب اگر چه بســته ای، هنـــوز من بر آن درم
عــــقل جــــهاد میکــــند، سینـــه گشـــاد میکند
هرچه که داد میکند، گوش من است و من کرم
عشق تو گرکنــد زیان، مرگ شود مرا عیـــان
باز منـــم که این میان، منتــظرت به محشـــرم
رسته چمـــن زجای تو، عـــطر گل از برای تو
منـــم که از هــــوای تو، هنـــوز هم معــــطرم
برتـــــو نگاه میـــکنم، ســــینه پــر آه میــــکنم
باز ســــیاه میکــــنم، اســــم تو را به دفتـــــرم
عشــــق و نوید گر تویی،روح امـــید گر تویی
سیم سفیـــــد گر تویی، من زر سرخ احمــــرم
جمعه 19 آبان1385 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
چه چاره سازم این درد عشق را؟
چاره ام را تو بگو...
تو که اینگونه عاشقم کرده ای...
تو که این درد را تنها هدیه ام قرار دادی
تو که مرا به مرز جنون کشانده ای...
چه چاره سازم؟...
دل بسوزانم از این سوگ و جگر پاره کنم
عشــق تو چاره کنـم
خون بیالایم از این چشـــم و چو فـواره کنم
آنقدر اشک ببـــارم که شــــود دیده سپــــید
بــاز آنـهم به امـــید
تا اثـــر در دل آن صـــخره و خـــاره کـنم
دیده زین غصه اگر اشــک ندارد چه کند؟
خون نــباردچه کند؟
واژگــــون کاسه این چـــشم به یکباره کنم
عشـق تو چاره کنـم
بدوم در پـــــِیـت آنقدر که دل خـــسته شود
نفسش بـــسته شــود
دل در این مـــهلکه درمانده و بیــچاره کنم
عشـــق تو چاره کنـم
اشــک ریزم عـــوض آب دگر در قـــدمت
اشک اگرهست کمت
مقدم و فرش و زمین را همه خونبــاره کنم
عـــشق تو چـاره کنم
بعد تو گر نفسی هست در این سینه ی تنگ
آن نفس تکه ی ننگ
ننــــگ جان را به طریقــی ز تن آواره کنم
عــشق تو چاره کنــم
این نه داغیســـت که بالاتــر از آن داغ دگر
غیر دل سوخت جگر
کوه غـــم را به کدامـــین کره سیــــاره کنم؟
عــشق تو چاره کــنم
هر چه دل میشکنی بشکنش از آن تو هست
دل به فرمان توهست
عقل و جان و دل و دیـن را همه بیکاره کنم
عشــق تو چــاره کنم
شنبه 6 آبان1385 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
Designed By ebi