راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست...آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
سال نو بر شما دوستان عزیز و همنشینان وادی زخمم
مبارک باد
با آرزوی سالی سرشار از شادکامی و سعادت برای شما
بهار آمد، بهار آمد، دوباره بوی یـــــار آمد
بهشت از آسمان پایین به حــکم کردگار آمد
وفا آمد ، صفا آمد، دل از هر غـــم رها آمد
به هر دردی دوا آمد، به هر بیـدل قرار آمد
روان از هــــر طـــــرف هر ســــــو
هــــزاران چشــــمه ســــــار و جـــو
ز صــــحرا قـــــمـــــری و تیــــــهو
بـــــــه روی شاخــــســـــار آمـــــــد
به بــــاغ آن دلســــــتان آمــد
به جانــــها صـــد روان آمــد
به ســــوسن صــد زبان آمــد
به گلشـــن صــــد هزار آمــد
به دلها شــوق وشور او
به ظلمــت شوق نور او
به فــــرمان عــــبور او
هزاران جان قطـار آمد
شاعری گمنام
الهی..
به حرمت آن نام که تو آنی و به حرمت آن صفات که چنانی
به فریادم رس که میتوانی
نوازنده ی غریبان تویی و من غریبم
دردم دوا کن که تویی حبیبم
( خواجه عبدالله انصاری)
کاش با آمدن پرستوها تونیز باز آیی.....
منتظرم....
یکشنبه 27 اسفند1385 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
مثل پایان یک اوج شفق
مثل یک عهد عمل ناکرده
مثل پیمان به سر نابرده
مثل پایان زیبایی یک اقیانوس
مثل قافله سالار دچار رهزن
مثل دریاچه ی خشک
مثل یک رنج سراب
مثل سوخته جنگل سبز
مثل ویرانی یک شهر بزرگ
مثل آغوش پر از نا امنی
مثل یک نفرت تند
مثل بشکستن یک حرمت پیر
مثل آلودن یک عشق عفیف
مثل افتادن بیژن در چاه
مثل یخ بستن آغوشی گرم
مثل پوکیدن ابریشم نرم
مثل ترکیدن بغض قرنی
مثل مسدودی روزنه ی امیدی
مثل پاشیدن یک شوق بزرگ
مثل پایان یک آغاز قشنگ
مثل خط پایان
مثل افتادن خورشید ز بام
مثل کاهیدن یک جرعه ی جان
مثل پایان شدن صبر خدا
مثل بشکستن یک کوزه ی آب در دل گرم کویر
مثل یک وعده ی پوچ
مثل یک منتظر بی امید
مثل فریاد پسینی که ز آخر نفسی می آید
مثل وامانده دمی که به ته مانده ی جان می ساید
مثل یک شامگه بی خورشید
مثل یخ بستن یک اقیانوس
مثل زانو زدن کوه بلند
مثل آواز جغد در شبانگاهی سرد
مثل زوزه ی باد
مثل دهشتکده ی خاک مغاک
مثل تاریکی یک بیشه به شب
مثل یک صیحه ی مرگ
مثل افتادن برگ
مثل یک شیون سخت
مثل یک شام سیاه
مثل جان دادن تک فرزندی
مثل خشکیدن یک لبخندی
مثل خاموشی یک شمع به جمع
مثل جان دادن یک نور چراغ
مثل خشکیدن گلها در باغ
مثل تنهایی یک گورستان
رفـــتنت بــود چــنین
پنجشنبه 17 اسفند1385 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
چه تنها نشسته ام
وقصه ی عشقت را
بیت به بیت
برای این دلم میخوانم
تا مگر آرام گیرد.....
رحمــــی کن ای عزیـــز ترینــــم به حال دل
تا کــــی ز دشـــــت دل بـــرمی غــــزال دل
آغــــوش گرم خویــــش به روی دلـــــم گشا
ننگ است همـــچو عمـــر گرامــی مجال دل
بغض است هر دمی که به دور از تو بگذرد
نزدیـــک دل بیـــــا کـه ببخـــشی کـــمال دل
باور نمی کنـــی که به جنونـــم کشــانده ای؟
بنگـر به ضـــجه های دل و قیـــل و قال دل
در دوزخ فــــراق تــــو تا کــــی به آتـــــشم
کی مـــژده ی بهــــشت دهی از وصــال دل
در اوج ناز خویشـــی و خوش گـــرم دلبری
کی در حضیـــض خاک ببــــینی مـلال دل؟
افتــــاده ی توایـــم و غبـــاری به درگهــــت
زیــــن بیشتــــر مبــــند کــــمر بر زوال دل
شاهین کجــــا رسد به بلـــندای وصـــل تو
در کــــوه قاف می شکنــــد پــر و بـــال دل
شاعرگمنام
شاهین نامیست که این شاعر گمنام
در بعضی از شعرهایش از آن استفاده میکند
راحت تر بگویم همان تخلص شاعر است.
شنبه 5 اسفند1385 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
Designed By ebi