خدا رو شكر كه تونستم برگردم و بار دگر در كنار شما دوباره نوشتن رو آغاز كنم
از اينكه قراره دوباره بنويسم و بخوونم خوشحالم... اميدوارم بتونم ادامه بدم و اميدوارم بتونم بنويسم
اين بار كه برگشتم كمي متفاوت تر شدم... شايد هم نشدم... نميدونم... اما حس خاصي دارم
اين بار با خودم همسفري آوردم كه قراره در نوشتن به من كمك كنه... يا به همراه من بنويسه يا اون حسي كه براي نوشتن لازم دارمو به من هديه كنه
البته هنوز به طور كامل در مورد اين مسئله بهش چيزي نگفتم اما مطمئنم كه راضيش ميكنم
اينكه چرا رفتم و چرا بازگشتم و چي شده كه قراره دوباره بنويسم و خيلي چراهاي ديگر بماند الان فقط اومدم بگم كه قراره نوشتن تو اين خونه ي قديمي و كمي متروكم رو دوباره آغاز كنم.اما اينبار به همراه مرهم زخمهام، كسي كه با اومدنش تمام غم دلم را به باد سپرد و به جاش عشق و مهربوني تو تن خسته من گذاشت، كسي كه با نفسهايش به من نفس داد و با نگاهش آتش عشق به سراپاي وجود شوريده ام كشيد
درست حدس زدين، اين شوريده تنها و خسته، بعد 3 سال و چندين ماه انتظار و دوري حالا دست در دست كسي قراره بذاره كه خيلي وقته منتظرش بوده و حالا قراره در كنارش آروم بگيره و يك شور ديگه اي رو با اون به پا كنه، شور عشق، شور زندگي، شور آتش و سوزندگي
مشكلات مسير راهمون زياد بود اما خواستيم كه با هم باشيم و الان اون خاطرات سخت هم برامون شيرين شده و اگه اين چند سال رو گذرونديم فقط به خاطر ايماني بود كه به هم داشتيم و البته ميدونيم كه مشكلات سخت تر هم در مسير راه داريم
تا روز موعود( يعني 26 تير) و تا روز جشن پيوند نميتونم زياد بيام بنويسم. آخه منو اون بعد از اين همه مدت ( كه فقط 3 بار همديگه رو تو اين مدت ديده بوديم) قراره چند روزي رو در كنار هم باشيم.فاصله ي مكاني ما از هم دوره و دوباره ديدن همديگه شايد طول بكشه و مشكل باشه و همچنين كلي كار دارم كه بايد براي روز جشن انجام بدم پس به من حق بدين كه نتونم بيام و بخوام تو اين چند روز از چشمه ي چشماش تا ميتونم بنوشم