راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست...آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
به نام پروردگار دلهای
( عاشق، چشم انتظار، سنگ، پرمهر، گرفته، یخی، شکسته، بی وفا، ... )
سلام به ... ( دوستانم؟؟؟ )
اگه قرار باشه بعد از مدت نسبتا طولانی
بیای و با قلمت دلهای منتظری رو شاد کنی
( خود ستایی نیست ، معرفت اوناست )
و ندونی چی بنویسی ، یا بهتر بگم ، ندونی چه جوری و از کجا بنویسی
چی کار می کنی؟
اگه یهو بشی دروازه بان تیم ملی
( تا حالا فقط هندونه رو دو دستی بغل کردی! )
اگه تو یه گوشه از دنیای مجازی به این وسعت
یه وبلاگ باشه که تو سرای خاکیش چنـــــــــدتا دوست با معرفت قدم میذارن
و تو دلت می خواد کاری کنی که اونا رو راضی نگه داری
اما حس کنی نمی تونی
اگه ، اگه ، اگه ... ؟
دلو می زنی به دریا
تلاشتو می کنی ، نتیجه با خدا
خوبه
پس منم همین کارو می کنم
به نام خدایی که محبت را آفرید
از دو ماه پیش ( 87/4/26 )
که عاشق ترین و خوش بخت ترین زوج ( ابراهیم و مرسا )
به دنیا معرفی شد
با هم قرار گذاشتیم که تو وبلاگمون بیشتر از عشق و شادی بگیم
یه ماه من حرف دلمو بزنم ، ماه بعد ، بهترین دوستم
آره ، ما بهترین دوست همیم نه زن و شوهر ، همدلیم نه همسر
دوست خوب همه چیزشو پای رفاقت میذاره
اونم واسه ی بهترین دوستش
وقتی همدل باشی همسر بودن هم مقدّس میشه
( اینا رو دلم میگه ، شعار نیست. مطمئن باش )
این دفعه نوبت دل منه که حرف بزنه
تابستون سه سال پیش بود
داشتم تو روم های ایرانی می چرخیدم و وقت تلف می کردم
تو یکی از همین روما بود که چشمم خورد به یه آیدی قشنگ
می خواستم تو روم باهاش حرف بزنم که دیدم رفت بیرون
صفحه ی پی ام رو باز کردم
گفتم پی ام می دم یا جواب میده یا ضایع میشم دیگه
سلام و احوال پرسی رو نوشتم ، دیدم جواب داد. یه کم با هم حرف زدیم
( یه کم یعنی چهل و پنج دقیقه )
بعدش همدیگرو اَد کردیم و رفتیم. همه چیز خیلی عادی بود
مثه چت های دیگه. حرف خاصی نزدیم
( همش چرت و پرت )
ولی نمی دونم چرا یه جوری بود
واسه هم آف گذاشتیم. چند روز بعد اتفاقی با هم آن شدیم
یه کم دیگه حرف زدیم. بازم چیز خاصی نگفتیم
کم کم رابطه برقرار شد. بیشتر واسه هم آف می ذاشتیم
بیشتر با هم چت می کردیم. سعی می کردیم از اخلاق و رفتار و سلایق هم بپرسیم
هفته ها و ماه ها می گذشت و ما می خواستیم همدیگرو بهتر بشناسیم
هیچ وقت به هم دروغ نگفتیم
شاید هر حرف راستی رو نمی زدیم ، ولی به هم دروغ نگفتیم
نمی دونم چرا کارمون به این جاها کشید که بخوایم همدیگرو بشناسیم
می تونستیم حرفای معمولی و عادی بزنیم
یا این که مثه خیلیا بیرون قرار بذاریم و این حرفا رو اون جا بزنیم
اما خوش بختانه اهلش نبودیم.
نمی خواستیم همدیگرو ببینیم که احساسی برخورد کنیم
البته من یکی دوباری حرف از عشق وعاشق شدن زدم
ولی بعدش فهمیدم که هنوز زوده
( خوب چی کار کنم؟ با بقیه فرق داشت
( همون جمله ی کلیشه ای )
طرز تفکرش خاص و ناب بود. خوب آدم جو گیر میشه )
رابطمون
( رابطمون, نه. رابطه مون )
به مرور جدی تر شد. حرفای مهم تری از زندگیمونو به هم زدیم
چیزایی که به هر کسی نگفته بودیم. داشتیم اعتمادمونو بیشتر می کردیم
می خواستیم واسه هم فرق داشته باشیم با بقیه. یه دونه باشیم برای هم
( بوی عشق میاد )
اما برای اینکه با عشق قاطی نشه
تصمیم گرفتیم واسه هم بشیم بهترین دوست ، مرهم ، سنگ صبور
( آهان )
دلامون داشت به هم نزدیک تر می شد ، اما نگرانیمون کم بود.
چون می دونستیم عقلمون خیلی بیشتر از دلمون عنان کار رو در دست گرفته
( بابا ؛ عنان )
چه شبا بود که بیدار می موندیم تا بهترین دوستمون بیاد و با هم حرف بزنیم
از اتفاقات روز بگیم. از شادی ، از دلتنگیی
از بیشتر شدن وابستگیمون به بهترین دوستمون
یادش به خیر
کلی اتفاق دیگه هم افتاد که بماند
خلاصه
چند وقت بعد به هم گفتیم که عاشق شدیم. نمی دونستیم از کی
انگار ذره ذره حس عشق رفته بود تو وجودمون
این که چه جوری همدیگرو دیدیم و خانواده ها رو راضی کردیم
و دوری و دلتنگی ها رو تحمل کردیم ( آخه همشهری نیستیم ) هم بماند
حالا که به هم رسیدیم بازم از هم دوریم
آخه من شهر خودمون دانشجوام. بهترین دوستم هم شهر خودش دانشجوئه
حرف دل:
دلم براش تنگ شده...........خیلی
( )
(این پرانتز قرمزه که هی گیر می داد هم دلش گرفت )
اون جوری که دلم می خواست نتونستم بنویسم
آخه یاد اون روزا که می افتم دلتنگیم بیشتر میشه
به بزرگی خودتون ببخشید
ماه گرد پیوندمون مبارک
شاید بازم بیام
یاحق
ابراهیم
سه شنبه 26 شهریور1387 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
Designed By ebi