خوب يادم نيست اما فكر كنم 15 سالم بود كه دنياي مجازي( اينترنت ، چت، وبلاگ و ...) به من معرفي شد. اون روزها تو مدرسه عاشق شعر و بحث هاي ادبي بودم. يكي از دوستام از جمعهاي صميمي رومهاي شعر برام حرف زد و بدجوري منو شيفته ي اين جمع ها و دوستيها كرد.
با يه آيدي ساده پا تو اين دنيا گذاشتم. متاسفانه در بدو ورود حرفهايي شنيدم و با كساني برخورد كردم كه اين حس زيبا و اين اشتياق در من كم شد اما همچنان به دنبال دوستاني صميمي ميگشتم. بعد از هفته ها گشت و گذار با يك گروه شب نشين آشنا شدم. گروهي كه من كوچكترين عضو آن بودم و بقيه ي افراد اين گروه بزرگتر از من و يا حتي ميانسال بودن. دلبسته ي اين گروه و افرادش شدم. دوستاني صميمي كه جز بحثهاي مفيد و شب شعر و گفت و گوي صميمي چيز ديگري در بينشون نبود. در اين گروه سه نوازنده متبحر هم بود كه گاهي با نواختن ساز در پشت ميكروفن دل مارو به ناكجا آباد مي بردن( استاد جوادي، فاطمي و...) يادش بخير...
به مرور زمان و بعد از سه سال اين گروه كم كم از هم جدا شدن. يكي به خاطر كار، يكي براي كنكور(مثل من) ، يكي به خاطر مشكلات و....
بعد از جدا شدن از كسايي كه به من خيلي چيزها آموختن ديگه اين دنيا با آدمهاي پوچش(جسارت به شما نشه) بي معني شده بود.
آخه اكثرا دنبال هدفهاي سياه و بي معني بودن و من خسته از حرفهاي تكراري كم كم با اين دنيا خداحافظي كردم. فقط هر از چند گاهي به همين اتاقها سر ميزدم كه شايد كسي اهل دل و به دور از اون پوچي ها پيدا كنم.
اما متاسفانه پيدا نميكردم. بيشتر وقتم تنها با خودم سر ميكردم.
زندگي با مشكلاتش اونقدر درگيرم كرده بود كه اين دنيا رو داشتم فراموش ميكردم. تو دنياي خودم و تو روياي خودم بتي داشتم كه حرفام و دردهامو به اون ميگفتم.
تا اينكه حدود سه سال پيش بود، وقتي داشتم طبق معمول كم و بيش تو رومهاي شعر ميگشتم يه آيدي قشنگ يه پيام كوچولو به من داد. مثل هميشه بي اعتنايي كردم، آخه ديگه تجربه داشتم و حوصله ي چرت و پرت گفتن هم نداشتم. اما دوباره پيام داد . منم به خيال اينكه با يه كم سردي من و تندي حرفام ميذاره ميره جواب پيامشو دادم. ولي مودبانه جوابم رو داد و خيلي خونسرد تر از من نشود داد. اما من مصرانه بازم حرفهاي بي معني و از روي سردي ميزدم اما اون چيزي نميگفت. اون روز رو بدون حرف خاصي گذرونديم، يه كم حرف بدون هيچ قصدي، حتي اسم همديگرو هم نپرسيديم ولي انگار دست روزگار جور ديگه اي داشت زندگي رو ورق ميزد.اينبار قرار بود فصل جديدي تو زندگي من باز بشه. يه فصل قشنگ. فصلي كه سالها داشتم با روياش زندگي ميكردم اما انگار قرار بود رنگ واقعيت بگيره. آدم خيال پردازي نبودم اما براي عشق و بودن عشق خيلي ارزشها قائل بودم جوري كه يكي از آشنايان بهم ميگفت عشقي كه در سر داري افلاطونيه، همچين عشقي بر روي زمين نيست تو آسمونها بايد دنبالش بگردي. اما من اعتنايي نكردم. معتقد بودم كه هر آنچه در درون ماست جوابي در بيرون داره و حتما همچين عشقي در اين دنيا هست فقط كار من سخت تر ميشه چون بايد بيشتر صبر كنم و بيشتر بشناسم. بايد با عقلم عاشق بشم.( فكر نكنين تمام زندگيم شده بود عشق و گشتن دنبال كسي كه بشه معشوقم.... اشتباه نكنين من زندگيمو مثل خيلياي ديگه ميكردم اما به جاي دوستيهاي مسخره و پوچ و درد دل با كسايي كه هيچ حسي ندارن براي خودم و تو رويام كسي رو داشتم كه شده بود همه كسم... هچ وقت هم فكر نميكردم رويام رنگ واقعيت بگيره و اصلا دنبالش نبودم اما انگار خدا ....) تا زمان پيدا شدنش بتي در خيال داشتم كه روزگارم رو با اون ميگذروندم. تا تنهاييمو اينجوري پر كنم. با رويام زندگي ميكردم. رويايي كه هيچ گاه بهم خيانت نكرد و هيچ گاه تنهام نذاشت. رويايي كه ميخواست رنگ واقعيت بگيره. اما من بي خبر از همه جا مثل هميشه داشتم زندگي ميكردم
از اون روز به بعد گاهي همديگرو ميديدم( درهمون اولين ديدار با اينكه نميخواستم همدگيرو add كنيم اما با اصرار اون قبول كردم) ولي حرفها خيلي ساده بود تنها تفاوت اين بود كه اوبه جاي گفتن (تو) از(شما) و امثال اون استفاده ميكرد و در اين دنيا براي من جالب بود كه كسي مثل خودم هم ميتونه باشه...
(ادامه داره)
پي نوشت 1:
ميدونم ابراهيم هم دفعه ي قبل خاطره نوشت اما فكر ميكنم خوندن خاطره ها از دو ديدگاه و دو احساس جالب تر ميشه. اگه براتون جذاب نيست ميتونين نخونين. هميشه گفتم اول مينويسم واسه دلم بعد براي ديگران.
پي نوشت 2( يه كم طولاني):
دلم برايت تنگ است، اين روزها ي بي تو برايم همچون قرني ميگذرد، نميدانم چگونه صبر را به زنجير بكشم و چگونه نفس را به درون سينه دعوت كنم؟
نميدانم چگونه خواب را با چشمانم آشتي دهم و شادي را به اتاقم دعوت كنم؟
هنگامي كه تو نيستي و دست تلخ روزگار بينمان فاصله انداخته
زنده ام چون ميدانم كه دلت اينجاست و نواي خوش خنده هات در گوش جانم لانه كرده است
زنده ام چون فاصله دليل دوري ما نيست، دليل فراموشي نيست، دليل عاشق تر شدن است، دليل قدر دانستن يك لحظه با هم بودن است
زنده ام چون ميدانم تو نيز دلتنگي، دلتنگ هم آغوش شدن دو دست
دلم برايت تنگ است
براي چشمان زيبايت تنگ است
كاش فاصله ها نبودند....
پي نوشت 3:
به ياد تو نگاشتم...
لالا لالا گل پونــــــــــه ببيـن قلـــــــبم چه ويرونه
مــشو هرگز دور از من بدون تو دلم خــــــــــــونه
لالا لالا عزيــــــــــز من بيا بنشـــــــــين پيـش من
طنين ناز قــــــــــلب تو شده تنـــــــــــها امـيد من
لالا لالا دل خســــــــته بـــــگير آروم تو يك لحـظه
مـياد بازم كنــــــــــار تو ميـگه اونم شده خــــسته
لالا لالا گل مرهـــــــــم بشين بر روي اين زخمــم
منو هـرگز جا مـــــــگذار توي دنيــــــــــاي پر از غم
پي نوشت 4:
ميدونيم الان زوده اما 18 آبان روز تولد يه فرشته است
يه فرشته از جنس مادر
يه مادر از جنس عشق
ميخوايم تولدشو بهش تبريك بگيم
مامان مهربونم( مامان افسون)
تولدتــــــــــــــــــــــــــــون مبارك
اميدوارم سالهاي سال سايه ي پر مهرتون بالا سرمون باشه
بر اتون يه دنيا شادي و اميد و بهترينها رو آرزو ميكنيم
يه دنيا آرامش، يه بغل ستاره، يه سبد ياس سپيد
و يه آسمون عشق تقديم به مادري كه
عاشقانه دوسش داريم
ميلادتون مبارك
( مرسا و ابراهيم )
ماه گرد پيوندمون ستاره بارون
شوريده(مرسا)
جمعه 26 مهر1387 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
وقــــتي كه چشمــــــامو بســــــتم تــــــــــــو شـــدي روياي هر شـــب اومـــــــــــــدي آروم و ســـــاكـــــت اسـم تــــــــــــو شد ورد اين لـــــب روزهـــــا،منتــــــــــــــظر هــــــــــــم شبهــــــــا دلتنـــــــگ و پرغـــــــــم مــن همـــــون زخــــــم نهانــــــــــم تو شـــدي پنهــــــــوني مرهـــــــــم
shahe_shooride_saran@yahoo.com