تبليغاتX
زخم نهان ، مرهم نهان

راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست...آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست

زخم نهان ، مرهم نهان



قصه عشقمون(2)

از اون روز به بعد گاهي همديگرو ميديديم.... حرفها عادي و بيشتر در مورد زندگي خودمون بود... در اون روزهاي اول زياد ازش خوشم نميومد نه به خاطر شخصيتش چون اصلا نميشناختمش بيشتر به خاطر اينكه حس ميكردم مثل بقيه ي پسرها اين رابطه رو براي بعضي چيزها ميخواد و يا بهتر بگم قصدي  به غير از يه رابطه ي سالم و صميمي داره... اما زمان كه ميگذشت منو به اين فكر انداخت كه شايد با بقيه متفاوت باشه.... قرار گذاشتيم واسه هم به عنوان دو دوست باشيم( گرچه يه بار خيلي سربسته حرف عشق رو كشيد وسط اما وقتي براش يه چيزايي رو توضيح دادم با منطق خوبش قبول كرد) حالا ديگه تنها نبودم... كسي بود كه حرفامو بهش ميگفتم.... حالا حس ميكردم يه دوست صميمي و دلسوز دارم كه ميتونم رازهامو بهش بگم اما اعتماد نكردم چون زياد نميشناختمش... بيشتر در مورد خواسته هامون از دنيا و آدما و حتي خودمون حرف ميزديم....در مورد مشكلات روزمره و حتي گذشتمون با هم صحبت ميكرديم... كم كم داشتم باور ميكردم كه اون با بقيه فرق داره... چند ماه گذشته بود و تقريبا ميشه گفت يه كم شناخته بودمش اما خوب بازم نميشه اعتماد كرد... كم كم رازهاي زندگيمو بهش گفتم چيزهايي كه شايد هر كس ديگه ميشنيد خيلي بد برخورد ميكرد اما خيلي منطقي و با محبت باهام همدردي كرد... هميشه تو ذهنم دلم ميخواست هيچ وقت واسه دوستم چيزي كم نذارم... و عقيدم اين بود كه به دوست بايد همه چيز رو گفت... بازم ميگم به دوست نه به يه انسان دوست نما.... اون ديگه داشت تقريبا همه چيز رو در مورد زندگيم ميدونست... من تو زندگيم سختيهاي زيادي رو ديدم ( گفتنش جايز نيست) و اين سختيها هنوز هم ادامه داره اما با گفتنش به اون تحملش برام راحت تر بود گرچه كاري از دستش بر نميومد اما همين گفتن آرومم ميكرد.... اونم ميگفت فكر نكنين اين گفتن يك طرفه بود در مورد خيلي چيزها با هم مشورت ميكرديم... خيلي جاها تونستيم به هم كمك كنيم هر دو داشتيم براي كنكور ميخونديم ( آخه همسنيم) اما اين رابطه باعث نشد كه از درسامون غافل بشيم بلكه خيلي هم كمك ميكرد... اينو جدي ميگم...

كم كم حس كردم بايد اين موضوع رو به مادرم بگم... با مادرم خيلي  صميمي هستم ( اما اين دليل نميشه كه غمهامو بهش بگم آخه بيشتر غصه ميخورد و من اينو نميخواستم) هميشه كمكم ميكنه ... وقتي با مادرم در ميون گذاشتم خيلي منطقي و با محبت كمكم كرد... ازم خواست مواظب باشم... و ازم خواست زمان صرف كنم

به گفته مادرم عمل كردم.... نميگم هيچ احساسي بهش نداشتم چون به هر حال انسانم و ماه هاست كه با يه نفر رابطه دارم اما  اينقدر ميفهمم كه يه حس كوچيك رو بزرگ نكنم و بيخودي برچسب عشق رو بهش نزنم... شايد اين حس هيچ وقت حس عشق نشه

واسم جالب بود كه هيچ وقت ازم عكس نخواست و هيچ وقت هم نخواست كه بيرون همديگرو ببينم... نگين چون راه دوره واسه همين نخواسته آخه چند نفر از اقوامشون اينجا هستن و چند باري مشهد اومد اما هيچ وقت همچين تقاضايي نكرد... هيچ وقت هم ازم نخواست تلفني با هم حرف بزنيم و يا حتي sms بديم شايد چون دوتامون به خيلي چيزها اعتقاد داشتيم به اينكه ميشه خيلي ساده تر همديگرو بشناسيم به جاي اينكه شلوغش كنيم و خودمونو بين يه دنيا حرف عاشقونه غرق كنيم ... شايد ديدن تصوير و يا شنيدن صدا باعث ميشد دچار يه حس اشتباه بشيم حسي كه منشا اون ظواهر آدما باشه تا باطنشون.... ميخواستيم درون همو بشناسيم نه بيرون ...... اين درون ماست كه زيبا و شگفت انگيزه چون بيرونمون رو همه ميبينن و شايد يه روزي برامون عادي بشه... اما درون ما رو هر كسي نميشناسه

نزديك به يه سالي گذشت  و تقريبا ميشه گفت ميشناختمش.... اما بازم نميشه اعتماد كرد... سختگير نيستم ولي معتقدم كه بايد تا جايي كه ميشه شناخت چه براي دوستي چه براي عشق و ازدواج ...

تو مشهد نمايشگاه مبلمان خونگي برگزار شد... قرار بود بياد كمك يكي از اقوامشون... ازم خواست منم بيام نمايشگاه و دورادور فقط چهره همديگرو ببينيم گفت شايد ديدن يه لحظه باعث بشه از هم خوشمون نياد شايد ظاهرمون به شناختمون كمك كنه ( البته دوتامون معتقد بوديم ظاهر زياد مهم نيست اما ميشه براي شناخت ازش استفاده كرد) ... قبول نكردم.... آخه حس ميكردم فقط بايد كسي رو ببينم كه روزي بشه همدمم نميدونم اما خيلي به عشق معتقدم... وقتي با مادرم در ميون گذاشتم گفت ديدنش اشكالي نداره... منم باهات ميام... شايد خيلي چيزها واست روشن بشه... به اعتماد كردن هم ميتونه كمك كنه... گرچه خودم هيچ وقت به ظاهر آدما قضاوت نكردم و هيچ وقت هم تيپ يا قيافه ي كسي برام مهم نبوده اما قبول كردم... شايد بتونم بگم خدا خواست

دلشوره داشتم... براي اولين بار قرار بود يكي رو ببينم كه جنس مخالفم بود... خيلي سخت بود.. اونم با اعتقاداتي كه داشتم... تو فاميل به يه عاشق معروف بودم عاشقي كه هنوز معشوقشو نميشناسه... همه منتظر بودن اون شخص پيدا بشه.... آخه ميگفتن تو واقعا شوريده اي...

ميگفتن اون عشقي كه تو دنبالش ميگردي بر روي زمين نيست همچين شخصي پيدا نميشه و اگه هم باشه قدر عشق تو رو نميدونه و از اين حرفا....اما هيچ وقت نااميد نشدم چون اين خواسته و اين شوريدگي هميشه در درونم زنده بود و مطمئن بودم خدا در بيرون برام جوابي گذاشته وگرنه هيچ وقت اين خواسته در دلم نبود

قرار بود دورادور فقط يه لحظه همو ببينيم... اما بازم نگران بودم... از خدا خواستم كمكم كنه تا اشتباه نكنم... كمكم كنه تا درست بشناسم... شخصيتش برام جالب شده بود چرا دروغ بگم، دلم ميخواست اين هموني باشه كه تو شعرام، تو رويام ، تو تنهاييهام، تو درد دلام با خدا، تو ذهنم هميشه نقش ميبست چون خيلي شباهت داشت و من ميخواستم تا ميتونم بشناسمش

مثل من به عشق معتقد بود... اينا رو از روي حرفها و رابطه ي يكسالم ميگم... ساده بود سعي نميكرد مثل خيليا خودشو بزرگ و جا افتاده نشون بده( با اينكه بعدها فهميدم خيلي بزرگه)... هر چي بود چه خوب و چه بد ميگفت... زندگيشو قايم نميكرد... بعضي وقتها يه چيزهايي ميگفت كه شايد اگه من جاي اون بودم نميگفتم واين صداقتش باعث شد اعتمادمو خيلي جلب كنه... مهربون بود و هميشه باهام همدردي ميكرد... بيخودي و بدون شناخت ابراز عشق نميكرد... حرف از نا اميدي نميزد گرچه خودش هم مشكل داشت اما هميشه با حرفهاي اميد دهنده بهم كمك ميكرد... تصوير عشق در نگاهش خيلي عميق و جا افتاده بود ... در اوج خستگي و شايد تنهايي خودش اما هميشه شيطون و شوخ طبع بودو خيلي چيزهاي ديگه... اينا باعث شد كه تو دلم حس كنم به اون شخصيتي كه تو ذهنمه نزديكه.... اما بازم نبايد زود تصميم گرفت... زمان خيلي چيزها رو بيان ميكنه... بايد صبر كرد

اون روز رسيد... خيلي ساده و بدون اينكه بخوام ظاهرمو تغيير بدم اماده شدم كه برم

تو دلم از خدا خواستم كه كمكم كنه و بهم آرامش بده قبول كنين وقتي اولين بارتون باشه و دلتون هم ميخواد آخرين بار باشه خيلي دلشوره دارين... دلم ميخواست اشتباه نكنم و اگه اين راه اشتباهه خدا منصرفم كنه اما....

                                                                              (ادامه داره)

دلم براي يه لحظه بودنت نبض مي بازد

نگاهم براي غرق گشتن در آبي نگاهت نور ميبازد

دستانم براي در آغوش كشيدن دستانت جان مي بازد

دلم برايت تنگ است

ناز نگاهت را ميخواهم

كاش دوري پايان پذيرد

كاش...

شبم سرد و تنم لرزون           دلم تنگ و چشــام گريون

چه بيهوده، غم آلـــوده          ميشم تنها، مــــيشم پنهون

تو اما از نظـــر دوري          غـم و دردم نمـــــــــيدوني

شدم گمراه و تو نوري           ولي افسوس ز من دوري

 

پي نوشت :

ميدونم قرار بود اين بار ابراهيم بنويسه اما متاسفانه عزيز دلم دو تا امتحان مهم داره و نوشتن براش سخت بود واسه همين من قبول كردم اينبارهم بنويسم( مجبورشدين باز تحملم كنين). ازم خواست ازتون عذرخواهي كنم ....... براش دعا كنين كه امتحاناشو خوب بگذرونه

 

        

                                   ماه گرد پيوندمون نور بارون

 

                                                                                  شوريده(مرسا)

یکشنبه 26 آبان1387 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |



وقــــتي كه چشمــــــامو بســــــتم
تــــــــــــو شـــدي روياي هر شـــب
اومـــــــــــــدي آروم و ســـــاكـــــت
اسـم تــــــــــــو شد ورد اين لـــــب
روزهـــــا،منتــــــــــــــظر هــــــــــــم
شبهــــــــا دلتنـــــــگ و پرغـــــــــم
مــن همـــــون زخــــــم نهانــــــــــم
تو شـــدي پنهــــــــوني مرهـــــــــم

shahe_shooride_saran@yahoo.com

ماماني افسون مهربونم جاتون اينجا خاليه
*پروانه اي كه دلم را عاشق كرد* خواهر نازنينم
نامه ای به قلبم
ساربان
هر کی هم نفسم شد دست آخر..؟
*آرزوی با تو بودن*مریم عزیزم
بهترین ها
کوی تنهایی
نیلوفر مرداب
آریـــــا برزن
مشق عشق
*هیاهو* دوستي كه رفت اما جايش خاليست
فقط به خاطر تو
*علوم رایانه* وبلاگ دیگر مشق عشق
پله پله تا ملاقات خدا
رهــــــایــــی
گلستانه
پيامبر ديوانه
آواي كرك
برکه یا اقیانوس ؛زلال باشی؛ آسمان درتوست
بخوان به نام گل سرخ
آغوش جهان
*تويي كه با مني*داداش حسين گل
عضو شدنش ، زيباست

Designed By ebi