تو نمايشگاه دنبال غرفشون ميگشتيم. خيلي شلوغ بود. بالاخره بعد از چند دقيقه غرفه رو پيدا كردم. اما متاسفانه خودش اونجا نبود( بر اساس مشخصاتي كه داده بود فهميدم اونجا نيست) آخه دقيقا با هم هماهنگي نكرديم. نميتونم حس اون لحظه رو بگم آخه نه شاد بودم از نديدنش و نه غمگين. تصميم گرفتيم كل نمايشگاه رو تماشا كنيم و دوباره برگرديم. شايد تا اون موقع پيداش بشه. بعد از يكي دو ساعت برگشتيم. اينبار بود. يه گوشه واستاده بود. اما متاسفانه حواسش به گوشي موبايل بود. چند لحظه اي واستادم تا سرشو بلند كنه. تو دلم غوغايي بود. يعني اين همون دوست منه؟ كسي كه تمام زندگيم و تمام احساسمو بهش ميگم؟ سرشو بلند كرد. شايد چند لحظه بيشتر طول نكشيد. نميدونم چه احساسي داشتم فقط تو دلم گفتم: خدايا ممنونم
بيشتر از اون جايز نبود بمونم. نميخواستم براي اون بد بشه. منو شناخت. و من با مامان راه افتاديم به سمت در خروجي. حس كردم پشت سرمون بايد باشه. برگشتم نگاه كردم. حدسم درست بود. دلم ميخواست بيشتر ميمونديم تا كاملا ميديدمش.اما نشد....
تو محوطه بيروني يه چيزي خورديم. و بعد رفتيم به سمت خونه. تو تمام اون مدت داشتم بهش فكر ميكردم. چهرش يادم نموند. خيلي زود داشت از ذهنم پاك ميشد. شايد چون خوب نديده بودنش و يا شايد خدا ميخواست به خاطر چهرش( كه ديگران ميگن خوشگله) احساسم دچار اشتباه نشه. بعد از اون روز رابطمون مثل قديم ادامه داشت. كم كم احساساتم نسبت بهش عوض شده بود.
نزديك كنكور شديم. دوتامون استرس داشتيم. ديگه چت نميكرديم. و روزي يك بار يا هر دو روز يك بار براي هم ايميل ميفرستاديم. دلمون به همينا خوش بود و بهمون اميد ميداد. تو ايميلها از اميد حرف ميزديم و از اينكه هميشه براي هم دعا ميكنيم و هيچ وقت از خاطر هم نميريم. از مشكلاتي كه داريم و اتفاقاتي ميفتاد.
كنكور رو هم پشت سر گذاشتيم. و دوباره دوستيمون ادامه پيدا كرد. البته توي همين دوران بود كه راز مهمي رو بهم گفت. رازي كه شايد دوستيمون رو به هم ميزد. حرفي كه شايد براي هميشه همه چيز تموم ميشد. اما وقتي شنيدم نميدونم چرا اين فكر اومد سراغم: صداقت! اين صداقتو از دست نده....
از صداقتش و از اينكه براي مقدس بودن دوستيمون ارزش قائل شده و حرفي رو زده كه شايد براش بد تموم ميشد خيلي خوشم اومد و ازش خواستم اون راز رو فراموش كنيم و اين دوستي رو ادامه بديم.( از گفتن اون راز معذورم چون يه رازه...)
جواب كنكور اومد. اون شهر خودش قبول شده بود و من يكي از شهراي اطراف مشهد. وقتي فهميدم بايد تو خوابگاه باشم و فقط روزاي تعطيل ميتونم بيام مشهد بيشتر دلم گرفت. اينجوري رابطمون كمرنگ ميشد. رابطه اي كه منو با روي زيباي زندگي آشنا كرده بود. دوري از خانواده ( اونم مني كه خيلي وابسته به مادرم هستم) يه طرف و كمرنگ شدن رابطه يه طرف ديگه.
اما چه ميشه كرد. روزگار اينو خواسته بود. من اسمشو ميذارم امتحان الهي براي ثبات عشق.
اول مهر رسيد و من راهي شهر غربت شدم. اونجا برام سخت بود. اما از اونجايي كه خيلي زود خودمو با شرايط سخت وفق ميدم كم كم عادت كردم. اما دوستم چي؟...
هيچ وقت يادم نميره.... اولين روزي كه به هم گفتيم عاشقيم... روزي كه فهميديم اين احساس چيزي نيست جر حس زيباي عشق.( البته يه مدت قبلترش ابراهيم يه حرفايي زده بود اما نه به طور واضح و كامل)
شبهاي احيا بود... اومده بودم مشهد و تو همين شبها بود كه با هم چت ميكرديم. از اين حس گفتيم... از حسي كه هيچ گاه ارزون نفروختيمش... حسي كه اونقدر برامون مقدس بود كه دلمون ميخواست براش وقت بذاريم... براي شناختش... براي بودنش... براي بزرگ كردنش... براي نثار كردن به ديگري...
با توكل به خدا و با دلي كه تو اون شبها پر از شوق بود پر از حس پاك بود پر از خدا بود به هم گفتيم كه عاشقيم... اين عشق اومد و اروم تو دلمون نشست
اين حس رو شناختيم، يعني بعد از اينهمه مدت فهميديم اين حس چيزي نيست جز عشق.
چون براش زمان صرف كرديم. و حالا اين حس رو داريم به كسي ميديم كه ميشناسيمش و ميدونيم كه براي اين حس ارزش قائله... از موندگاريش گفتيم و از اينكه همديگرو داريم خدا رو شكر كرديم. پيمان عشقي بستيم كه تا هميشه عاشق باشيم
از اون روز به بعد ميدونستم كجام؟ چي ميخوام؟ و زندگي چيه؟ حالا كسي رو دارم كه مثل من عاشقه... وبا اون قراره به اوج برم و كامل تر بشم... قراره ابديت رو با هم معنا كنيم... قراره با هم زندگي بسازيم و تو لحظه لحظه هاي زندگيمون با هم سهيم باشيم.
زندگي برام عوض شده بود و نگاهم زيباتر. اما سختيها هنوز بود. آينده اي كه ازش خبر نداشتيم و نگراني و دلتنگي دور از هم.
روزها و لحظه ها به سختي ميگذشت. هر دو سن كمي داشتيم و از مخالفت خانواده ها ميترسيديم. از طرفي ميخواستيم تو اين زمينه هم خودمونو امتحان كنيم. مادرم در جريان كامل وقايع بود. رابطمون تلفني شده بود و تو خوابگاه از اينكه ميتونم باهاش حرف بزنم خوشحال بودم... وابستگي ها بيشتر شد. شناخت هنوز هم ادامه داشت و دلتنگي هميشه با دلم همخونه بود. دلمو به چيزهايي كه برام فرستاده بود خوش كرده بودم. به هديه هايي كه با دستاي پر مهرش ساخته بود و نشان از عشق پاك وجودش داشت. به نقاشيهاي زيبايي كه هيچ جوري نميتونم توصيفش كنم.
تو خوابگاه هم اتاقيهام منو مامان صدا ميزدند.( سارا، سميه، زهره، زهرا، ندا) فكر نكنين چون سنم بيشتر از اونا بود( آخه بزرگتر از منم بود) به خاطر دلسوزيهايي كه براشون ميكردم و گاهي راهنماييشون ميكردم( اينارو خودشون ميگفتن)به خاطر تجربه اي كه زندگي بهم داده بود و سختيهاي زيادي رو پشت سر گذاشتم منو مامان صدا ميزدند. خيلي دوسشون دارم چون واقعا به هم وابسته شديم و تو اون لحظه هاي سخت دلتنگي وجودشون يه جور آرامش بود. تو غمها و شاديهاي همديگه شريك هستيم و رازهاي همو ميدونيم. باورتون ميشه اگه بگم واقعا مثل يه مادر دوسشون دارم و نگران آيندشون هستم؟ وقتي از حس عشقم با خبر شدن چون منو دوست داشتن ابراهيم رو هم دوست داشتن( البته بعدها اونو هم شناختن) و دوتامونو تحسين مي كردن و براي حل مشكلاتمون دعا ميكردن.( اينم بگم كه ابراهيم رو بابايي صدا ميزدن و گاهي باهاش حرف ميزدن)
روزها رو به اميد آينده اي زيبا ميگذروندم. تا اينكه گفت قراره يكي دو روز از تعطيلات عيد رو بياد مشهد و همديگرو ببينيم. چون ميدونست كه مخالفت ميكنم خواست مشورت كنه كه بياد يا نه؟
ميدونم الان ميگيد تو كه دوسش داري چرا مخالفت؟
اين بر ميگرده به اعتقاداتم. به هر حال محرم نبوديم و اين برام سخت بود. اما از طرفي وقتي با مادرم در ميون گذاشتم از اينكه اينقدر قشنگ به موضوع نگاه كرد دلم راضي شد. به هر حال عاشق بوديم و اين بزرگترين و مقدسترين حسه. اونقدر به هم اعتماد داشتيم كه ميتونستيم با اتكا رو همين اعتماد اين ديدار رو شيرين كنيم و خاطره اي براي روزهاي بعد.
قبول كردم. اما قرار شد فقط چند ساعت و فقط يه بار باشه. تا خوب چهره همو ببينيم و رو در رو در مورد آينده و زندگيمون حرف بزنيم. قرار بود احساساتيش نكنيم و جز حرفهاي مهم و منطقي حرف ديگه اي نزنيم.
حالا منتظر بودم كه بهار برسه. اولين باري بود كه انتظار بهار رو ميكشيدم. اينبار بهار برام هديه اي زيبا و ماندگار داشت و من منتظر بودم كه از راه برسه.
* از دو مهربون بايد تشكر كنيم. يكي مامان افسون عزيز و يكي پسر گلشون داداش فرهاد گل، به خاطر اين قالب زيبايي كه برامون طراحي كردن و حسابي زحمت كشيدن و اذيتها و حساسيتهاي ما رو تحمل كردن. ازتون ممنونيم و هيچ گاه اين مهرتون رو از ياد نمي بريم... چون واقعا زيباست و دوسش داريم
* مدتيست از دوست عزيزمان بهزاد( آريا برزن ) خبري نيست... خيلي نگرانش هستيم.جايش خاليست وقتي كه مي آمد و برايمان سرود آزادي و آزادگي ميخواند وقتي كه داستان عشقي را به تصوير مي كشيد و دلهايمان را به ناكجا آباد رهسپار ميكرد... جايش خاليست وقتي كه مي آمد و مي گفت: (( مي خونم و برميگردم ))
براي سلامتي اش و براي ديدار دوباره در خانه ي پرمهرش دعا كنيم...
* باز از هم دوريم
باز فاصله بينمان خيمه زده
باززمان بي حركت است
و رقابت ثانيه ها بي نتيجه
و حضور بهاريت دور
و باز اين دلم تنگ است
تنگ آتش دستانت
و حرم نفسهايت
چه باران باشد
چه آفتاب بدرخشد
هميشه اين دلم
از دوري وجودت
ابريست و مي بارد....
* ششمین ماهگرد پیوند دلهایمان مبارک
شوريده(مرسا)
پنجشنبه 26 دی1387 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |
وقــــتي كه چشمــــــامو بســــــتم تــــــــــــو شـــدي روياي هر شـــب اومـــــــــــــدي آروم و ســـــاكـــــت اسـم تــــــــــــو شد ورد اين لـــــب روزهـــــا،منتــــــــــــــظر هــــــــــــم شبهــــــــا دلتنـــــــگ و پرغـــــــــم مــن همـــــون زخــــــم نهانــــــــــم تو شـــدي پنهــــــــوني مرهـــــــــم
shahe_shooride_saran@yahoo.com