تبليغاتX
زخم نهان مرهم نهان

راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست...آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست

زخم نهان مرهم نهان



قصه عشقمون (4)

بالاخره زمان با هر سختي اي كه بود گذشت و بهار از راه رسيد. هم خوشحال بودم و هم نگران اما هر چه بود حس خوبي بود. يه حس متفاوت. موقع تحويل سال از خدا فقط كمك خواستم و چشمان باز. نميخواستم هيچ وقت اشتباه ببينم.

خبر داد كه نهم فروردين مياد مشهد و بايد خيلي زود هم برگرده. به خاطر همين همون روز رو قرار ديدار گذاشتيم. ساعت 2 بعد از ظهر رو انتخاب كرديم. آخه ميخواستيم از زمان بيشترين استفاده رو كنيم و من دوست نداشتم هوا تاريك بشه آخه مادرم ازم خواسته بود.

با هزار دلهره و خوشحالي آماده شدم. چيزهايي كه براش خريده بودم رو برداشتم. ظاهرم كاملا معمولي بود. مكان كافي شاپ هتل هما بود و من چند ثانيه زودتر از اون رسيدم. هميشه تو هر قراري از ديگران زودتر ميرسم چون خودم انتظار رو دوست ندارم نميخوام كسي رو منتظر بذارم.

از پشت سرم اومد جلوم واستاد. مثل من خجالتي سلام كرد. نميدونستم چي بگم. رفتيم داخل و رو به روي هم نشستيم. گل قشنگي رو داد به دستم. جرات نگاه مستقيم به چشماش رو نداشتم و همين هم باعث شد كه بعدا بهم بگه چرا جاي ديگه رو هي نگاه ميكني؟

يه پيرهن كرم رنگ تنش كرده بود كه خيلي بهش ميومد. موهاش تو صورتش بود و همين باعث شده بود شيطون تر به نظر برسه( بزنم به تخته يه خروار مو داره كه خيلي قشنگه). به خاطر استرسي كه داشت خيلي رو صندلي جابه جا ميشد برعكس من كه تو اينجور شرايط آروم هستم.

صحبت شروع شد و در مورد خيلي چيزها حرف زديم. كم كم يخمون آب شد و كلي حرف زد و شوخي كرد. ( فداش بشم خيلي شيطونه) زمان به سرعت مي گذشت. هيچي نتونستم بخورم. بر عكس اون كه تقريبا هر چي سفارش داده بود رو خورد.( آخه الان فهميدم كه خيلي شكمو تشريف داره...خدا رو شكر كه تپل نيست وگرنه...) عصر پنجشنبه قشنگي بود و يه نم بارون هم ميومد. نميتونم دقيقا بگم چي گذشت چون خيلي رويايي بود اما هر چي بود زيبا بود و براي من ناب ناب.

بعد از دادن هديه ها به هم ديگه و يه كم صحبت بيشتر و يه لحظه نگاه دزدكي عزم رفتن كرديم. ساعت حدود 7 بود و هوا تقريبا تاريك شده بود( چه قدر كم نه؟ ولي واسه ما كه اولين بار بود خيلي كم و زودگذر بود)

منو تا دم در خونمون همراهي كرد و منتظر زير بارون واستاد تا برم خونه. هيچ وقت اون لحظه آخر رو يادم نميره. وقتي برگشتم و پشت سرم رو ديدم كه ساكت و آروم واستاده بود سر كوچمون و نگاهم ميكرد. اشك تو چشام جمع شد. معلوم نبود ديدار ديگه اي هست يا نه؟  خانواده ها راضي ميشن يا نه؟ ...

اون روز تموم شد و اون برگشت. ولي تو دلم يه دنيا خاطره و يه دنيا عشق جمع شد. روزهامو با ديدن هديه هاش و ياد نگاهش سر ميكردم.

قرار شده بود كه كم كم با خانوادش در ميون بذاره و منم به مادرم بگم كه اين همونيه كه سالهاست منتظر اومدنش هستم.

دوباره دانشگاه شروع شد. گاهي تلفني حرف ميزديم و روزي چندين sms ميداديم. هنوز هم در مورد خيلي مسائل حرف ميزديم و ميخواستيم نكته اي نمونه كه  نگفته باشيم و بعدها برامون درد سر بشه. اگه دارم خيلي زود از روي اين روزها ميگذرم به خاطر اين نيست كه هيچ اتفاقي نيفتاده يا خيلي ساده بوده( بر عكس خيلي سخت گذشت و هر روزش هزار اتفاق بود ) به خاطر اينه كه نميخوام خستتون كنم. خلاصه روزها و ماه ها گذشت. با خانوادش در ميون گذاشته بود. مخالفت كردن همونطور كه حدس ميزديم. مخالفتشون بيشتر به خاطر خودش بود. چون منو كه نديده بودن . اما با خودش و ازدواج اون موقعش مخالفت ميكردن. چون همونطور كه گفتم مثل من دانشجوست و سربازي هم نرفته. اما از اونجايي كه از قبل اين مخالفت رو پيش بيني ميكرديم ميدونستيم كه بايد چي بگيم.

با هم قرار گذاشته بوديم كه هر جور شده موافقت خانواده ها رو جلب كنيم و بگيم كه هر چند سالي كه باشه حاضريم تحمل كنيم تا موقعيت ابراهيم خوب بشه.

مادر و پدرش باز هم مخالفت كردن و ديگه در اين مورد با ابراهيم حرف نزدن. فكر ميكردن اگه ديگه در مورد اين موضوع حرف نزنن و يا اينكه مخالفت كنن به مرور از ذهن منو ابراهيم پاك ميشه( مثل خيلي از عشقهاي بي محتواي امروزي) اما منو ابراهيم قرار گذاشتيم با هم بمونيم حتي اگه سالها طول بكشه. تا اينجا صبر كرديم و بعد از اين هم صبر ميكنيم. به عشقمون و به پاك بودنش ايمان داشتيم چرا همچين موهبتي رو از دست بديم؟ روزها و ماه ها براي اين عشق وقت صرف كرديم. سالها دنبال هم ميگشتيم حالا به اين راحتي كنارش بذاريم؟

خانواده ها با ديدن وضعيت منو ابراهيم و همچنين صحبتهايي كه ابراهيم هر چند وقت يكبار با خانوادش ميكرد فهميدن كه  ما دوتا همچنان با هم هستيم و روي حرف خودمون ايستاديم و حاضريم هر سختي اي رو به جان بخريم.

 

مادر و پدرش كم كم باور كردن و صحبتها با ابراهيم كم كم جدي شد. از سختيهاي راهمون واسش گفتن و موقعيتي كه داشت رو براش روشن كردن.اما ابراهيم همه اينها رو قبول كرده بود( و با منم در ميون گذاشت و منم قبول كردم) قرار شده بود يه روز بيان مشهد براي تحقيق در مورد من و خانوادم جوري كه من خبر دار نشم. از ابراهيم هم قول گرفته بودن كه چيزي به من نگه. آبان ماه بود. 15 آبان 1386مصادف با وفات امام جعفر صادق( ع) ...

 

                                                                 ( ادامه داره)

 

 

پي نوشت:

* بيشتر از اين نمي تونم بنويسم... خيلي خسته ام... دلم تنگه و ياد اون روزها بدترم ميكنه..... شرمنده اگه نسبت به پستهاي قبلي كمتر نوشتم

 

* اينبار قرار بود ابراهيم بنويسه... اما ميره سر كار. از صبح تا شب يا سر كاره يا دانشگاه. نتونست بنويسه. شما رو نميدونم اما خودم خيلي دوست داشتم كه بنويسه نوشته هاش آرومم ميكنه ولي فعلا نمي تونه. خواست ازتون معذرت بخوام. ازش قول بگيرين كه جبران كنه...

 

* ولنتاين و سپندارمذگان( 29 بهمن ماه، كه خيليا بهش توجه ندارن در صورتي كه روز عشق ايرانيهاست) بر تمام كساني كه عاشقن و يا دوستيهاي مقدس دارن مبارك باشه. قدر لحظه هاي با هم بودن رو بدونين.( گرچه كه براي عاشقان حقيقي هر روزشون روز عشقه)

 

* و چه سخت است منتظر باشي

منتظر كسي كه نفسهايت به شوق او مي آيد

و ميداني كه اين دلت عاشقانه براي او ميزند

اما هيچ نمي تواني بكني

ثانيه ها را براي ديدن رويش به دار مي آويزي

ولي باز سهم تو تنها دلتنگي است و تنهايي

كاش فاصله پايان پذيرد

و همراه سپيده آيي

و نسيم عشق بر تن به خزان نشسته ام بوزاني

كاش بيايي و دستهاي به يخ مانده ام را جان دوباره بخشي

كاش در تاريكي روزهايم طلوع كني

كاش هر روز تقويم زندگيم نشان تعطيل خورده بود

به بهانه ي ورود و حضور تو

... تا روز ديدار

منتظر آمدنت مي مانم ...

 

*57 روزه كه نديدمت... به اندازه تمام اين روزها حرفها دارم

و دلم تنگه...

 

                                  هفتمين ماهگرد پيوند جاويدمون مبارك

                                                                                               شوريده(مرسا)

شنبه 26 بهمن1387 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |



وقــــتي كه چشمــــــامو بســــــتم
تــــــــــــو شـــدي روياي هر شـــب
اومـــــــــــــدي آروم و ســـــاكـــــت
اسـم تــــــــــــو شد ورد اين لـــــب
روزهـــــا،منتــــــــــــــظر هــــــــــــم
شبهــــــــا دلتنـــــــگ و پرغـــــــــم
مــن همـــــون زخــــــم نهانــــــــــم
تو شـــدي پنهــــــــوني مرهـــــــــم

shahe_shooride_saran@yahoo.com

ماماني افسون مهربونم جاتون اينجا خاليه
*پروانه اي كه دلم را عاشق كرد* خواهر نازنينم
نامه ای به قلبم
ساربان
هر کی هم نفسم شد دست آخر..؟
*آرزوی با تو بودن*مریم عزیزم
بهترین ها
کوی تنهایی
نیلوفر مرداب
آریـــــا برزن
مشق عشق
*هیاهو* دوستي كه رفت اما جايش خاليست
فقط به خاطر تو
*علوم رایانه* وبلاگ دیگر مشق عشق
پله پله تا ملاقات خدا
رهــــــایــــی
گلستانه
پيامبر ديوانه
آواي كرك
برکه یا اقیانوس ؛زلال باشی؛ آسمان درتوست
بخوان به نام گل سرخ
آغوش جهان
*تويي كه با مني*داداش حسين گل
عضو شدنش ، زيباست

Designed By ebi