تبليغاتX
زخم نهان مرهم نهان

راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست...آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست

زخم نهان مرهم نهان



مامان و باباي ابراهيم اومدن مشهد، من هم خبر نداشتم، تا اينكه يكي از دوستاي صميمي من بهم زنگ زد و گفت مامان و باباي ابراهيم با اون قرار گذاشتن و درمورد من با هم صحبت كردند، دوستم گفت منم تا تونستم از خصوصيات تو گفتم هر چي كه تو اين 10 ، 12 سال دوستي از تو ديده و شناخته بودم( البته اون خيلي ازم تعريف كرده بود ولي خودم ميدونم تا اين حد تعريفي نيستم ) ، كمي ناراحت شدم نه از دوستم از ابي، آخه دوست داشتم به من بگه اما وقتي فكر كردم ديدم خوب حق داشته چون مامانو باباش ازش خواسته بودن، من اون روز و روز بعدش خونه ( مشهد) بودم ( آخه گفتم كه دانشگاه شهرستان مي رفتم)، از اونجايي كه دوستم اينجوري از من تعريف كرده بود و هم اينكه ابي خيلي باهاشون صحبت كرده بود خواستن كه منو هم ببينن، زنگ زدن و واسه روز بعدش ساعت 3 ظهرقرار گذاشتن( شايد بگين اين چه وقتيه، اما خوب بايد گفت حق دارن، آخه واسه كارشون نمي تونستن بيشتر از اين تعطيلي پيدا كنن) منم قبول كردم، اما خدا ميدونه چه قدر استرس داشتم، اولين بارم نبود اما اولين بار بود كه ميخواستم همه چي خوب پيش بره و كمي مي ترسيدم، از اينكه مخالفت كنن و يا اينكه كوچكترين حركت من كه ممكن بود ناخواسته باشه براشون يه دليل محكم واسه مخالفت كردن باشه، همون ساعت گفته شده اومدن، چون مامان اول ميخواست خودش تنهايي باهاشون صحبت كنه من تو اتاق موندم، اما خوب حرفاشونو مي شنيدم، حرفاشون مخالفت رو نشون ميداد اما نه به طور صريح، بيشتر باباش حرف ميزد و گاهي مامانش تاييد مي كرد يا توضيح اضافه ميداد، دل تو دلم نبود، يه لحظه حس كردم دارم يخ مي زنم، متاسفانه صحبتشون به درازا كشيد اگه ميگم متاسفانه چون اين من بودم كه داشتم از استرس مي مردم، يه جورايي داشتن كم كم مي رفتن و انگار يادشون رفته بود منم هستم كه بايد باهام حرف بزنم( البته شايد من اينجوري تصور كردم شايد منتظر يه فرصت بودن كه از منم بخوان كه حرف بزنم) تا اينكه مامانم گفت اگه ميخواين با خودش صحبت كنين جواب سوالهاي شما رو خودش بهتر ميدونه... و اينطوري شد كه من اومدم، تقريبا جلوي دوتاشون نشسته بودم، دستام عرق كرده بود، بعد از سلام و احوالپرسي ديگه هيچ حرفي نمي تونستم بزنم و دهنم خشك شده بود، تا اينكه باباش يه سوالي كرد، يه لحظه  ذهنم خالي شد از هر كلمه اي،اما به خودم گفتم بايد حرف بزنم اگه الان سكوت كنم ديگه شايد هيچ وقت فرصت حرف زدن نباشه و همه چي تموم بشه، جواب يكي يكي سوالهاشونو دادم، ديگه مامانش ساكت شده بود اما باباش با سوالهاي مختلف و گاهي خواستن توضيحات اضافي نذاشت يه لحظه سكوت كنم، منم ديگه داشتم با خيال راحت حرف ميزدم، هر چي كه از خودم و از ابي و از اين نوع رابطه و از آينده و كلا هر چي كه ميدونستم و تجربه كرده بودم گفتم، شايد دلتون بخواد يكي از سوالهاي باباشو بدونين، من همشو يادم نيست اما مهمترين چيزي كه يادمه اينه: ببين هنوز شما كم تجربه هستين واقعيت پشت اين دره و وقتي رفتين پشت اين در ميفهمين چه قدر زندگي سخته و اون چيزي كه شما فكر ميكنين نيست اونوقت چي كار ميكنين؟ منم اينو جواب دادم: متاسفانه من هميشه پشت در بودم يعني هميشه با واقعيت رو به رو بودم واقعياتي تلخ كه باعث شد هميشه تو زندگيم خيلي احتياط كنم و اين واقعيتها خيلي چيزها به من ياد داد و مهمترينش اين بود كه زود به هر كس و به هر شرايط خوب يا بد اعتماد نكن اما اگه باز هم با واقعيتي تلخ رو به رو بشم كه امكانش هم هست ديگه ياد گرفتم چه جوري در مقابل اون واقعيت و مشكل سخت تحمل كنم و چه جوري حلش كنم....

خلاصه جوري شده بود كه انگار ما خانواده پسر هستيم و اونا خانواده دختر، تو دلم ازشون ناراحت شدم،اونا انكار مي كردن ولي منو مادرم اصرار( مامان گلم فداتون بشم كه اينقدر به خاطر من كوتاه اومدين، ميدونم خيلي سخته، ممنونم)، يه جورايي داشتم كوچيك ميشدم، اما ديگه واسم مهم نبود، عشق و زندگي آينده با ابي خيلي برام مهمتر از اينا بود كه بخوام به سادگي ازشون بگذرم، به هر حال دير يا زود مامانو باباي ابي من و نوع زندگي منو ميشناسن و ديگه همه چيز رو متوجه ميشن پس چرا الانو از دست بدم؟.... ساعت حدود 6 بود كه رفتن، اما متاسفانه باز هم تو رفتارشون هيچي نديدم، يعني نفهميدم كه بالاخره راضي شدن يا نه؟ ميخوان باز هم بعدها آشناتر بشن يا نه؟ چه قدر حرفاي من درست بوده؟ و اصلا با اوني كه ابي بهشون گفته چه قدر فرق دارم؟ ( البته الان بعد از تقريبا يه سال متوجه شدم كلا اينجوري هستن، يعني تو رفتارشون نشون نميدن كه تو دل و ذهنشون چي ميگذره، يا لااقل اين كه من نمي فهمم ) ...

برگشتن تهران، چند روز بعدش ابي گفت كه مامانو باباش گفتن كه انتخاب خوبي كرده و( اينارو بعدا ابي خودش توضيح ميده)... خلاصه كمي دلم روشن شد و اميدوار شدم، برگشتم شهرستان، روزها رو به اميد وصال طي مي كرديم، و رابطه ي منو ابي همونطور تلفني وبا sms ادامه پيدا كرد، تا اينكه اواخر اسفند ماه بود كه زنگ زدن واسه ايام عيد خواستن كه بيان مشهد براي خواستگاري، روز تولد حضرت پيامبر(ص) رو انتخاب كرديم مصاوف با 5 فروردين، خيلي خوشحال بودم و خدا رو هر روز و هر لحظه شكر مي كردم، ولي خدا ميدونه اين روزها چه قدر دير مي گذشت...

 راهي مسافرت شديم و قرار شد تا 3 فروردين بر گرديم،به هر حال سفر كمك ميكرد كه روزها تندتر بگذره، مسافرت خوبي بود اما اگه دارم مينويسم به خاطر يه اتفاق خيلي جالب بود، قراربود تو مسير مسافرت بريم شيراز، شهري كه هميشه عاشقش هستم مخصوصا آرامگاه حافظ ، تو كل مسافرت استرس داشتم، چون به هر حال باز هم انتخاب يه راه جديد تو زندگي بود، درسته كه ابي رو مي شناختم و واسه اين شناخت و اين احساسات زمان صرف كردم اما به هر حال ترس داشتم بيشتر ترسم هم از روزگار و تقدير بود كه باز هم بخواد به من سخت بگيره، به خاطر همين وقتي كه بالاي سر آرامگاه حافظ ايستادم دلم ميخواست يه فال بگيرم، اما كتاب نداشتم، كمي جلوتر تر از من مرد مسني ايستاده بود كه يه ديوان حافظ تو دستش بود، سرشو چرخوند به طرف من گفت ميخواي فال بگيري؟ منم كه تو ناباوري اين بودم كه از كجا فهميده گفتم آره، كتابشو داد به دستم و منم كه مامانم در كنارم ايستاده بود با تمام وجود و با دلي پر از عشق لاي كتاب رو وا كردم و جوابم اين بود:

در نمازم خــــــــــــم ابروي تو با ياد آمد... حالــــتي رفت كه محراب به فرياد آمد

ازمن اكنون طمع صبرودل وهوش مدار... كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد

باده صافي شد ومرغان چمن مست شدند... موسم عاشـــــــقي و كار به بنياد آمد

بوي بهبود ز اوضــــــاع جهان مي شنوم... شادي آورد گل و باد صبــــــا شاد آمد

اي عروس هنر از بخــــــت شكايت منما... حجـــــــــله حسن بياراي كه داماد آمد

                                                                

( بقيشه ننوشتم چون طولاني ميشه) وقتي اين شعرو خوندم پر شدم از آرامش، جواب دلمو گرفته بودم،اونم خيلي واضح، كتابو با خوشحالي به صاحبش دادم و بقيه مسافرت رو بدون نگراني خوش گذروندم، بالاخره برگشتيم مشهد، روز موعود رسيد، ابي هم خوشحال بود و كمي نگران، خوب حق هم داشت اونم ميخواست يه راه جديد رو انتخاب كنه،  اون روز ابي با مامانو باباش و دوتا داداشاي شيطونش ( امير كه 1 سال از ابي كوچيكتره  و عرفان كه 9 سالشه و تازشم ابي خواهر نداره)اومدن خونمون، يه دست گل نرگس خيلي قشنگ هم برام آورده بود( آخه من عاشق گل نرگسم) صحبتهاي متدوال هر خواستگاري انجام شد، اما خوب با بقيه خواستگاري ها فرق داشت اونم اين كه جواب عروس و خانوادشو مي دونستن پس اومده بودن واسه بقيه كارا و برنامه ريزي ها، همه حرفامونو زديم و اتفاقاتي هم كه افتاد منو ابي از قبل فكراشو كرده بوديم، روز مراسم عقد( نامزدي) رو گذاشتيم 26 تير ماه مصادف با تولد حضرت علي (ع) كه هميشه آرزوم بود و خيلي دلم ميخواست اين اتفاق بيفته، حتي روز خوندن خطبه عقد تو حرم امام رضا(ع) رو هم گذاشتيم همون روز، آخه واسم اين روز خيلي عزيز بوده و هست، ( درضمن در مورد روز مراسم يعني 26 تيركه ميشه اولين سالگرد پيوندمون در همون روزش توضيح ميدم)، ديگه كم كم ميخواستن برن اما آخه من هنوز ابي رو نديده بودم، يعني ديده بودم چون رو به روش نشسته بودم اما اين ديدن اونم بعد از اين همه مدت خدايي ظلم بود، درسته كه ما حرفامونو با هم زده بوديم اما اگه الان دوباره رو در رو با هم حرف دلو دلتنگي نميزديم تا تير ماه هم همديگرو نميديدم و اونوقت.... اما رفتن و من دلم پر شد از دلتنگي و غم، اونم همينطور، تازه چيزي هم به عنوان نشون نذاشته بودن( شايد بعضي جاها رسم نداشته باشن كه البته ميدونم خيلي كمن اما نشون يعني دادن يه حلقه يا يه گردنبند ساده و يا دادن پارچه به عنوان اينكه اين دختر خانوم مال ماست، ديگه كسي نياد خواستگاريش) دوباره از اينكه اينجوري كوچيك شده بودم ناراحت شدم، به ابي گفتم و با اينكه ازش خواستم به مامانو باباش نگه اما اونم گفت( آخه تحمل ناراحتي منو نداره)، روز بعدش با يه حلقه ي قشنگ و كلي معذرت خواهي اومدن خونمون  و گفتن كه ما اين نظرو داده بوديم اما شما( يعني منو مامانم) متوجه نشدين و فكر كرديم كه شما دوست ندارين... خلاصه با اين بهانه ما دوتا موفق شديم تنها با هم حرف بزنيم، خيلي شيرين بود اما خوب ازش خجالت مي كشيدم ولي همونجور كه قبلا هم گفتم ابي خيلي شيطونه( البته در مقابل من ،چون در مقابل ديگران همچين مظلوم ميشه كه همه فكر ميكنن من چه قدر اذيتش ميكنم و ابي چه قدر ساكت و مظلومه و هيچ كس هم حرف منو باور نميكنه... اينم از شگرداشه ديگه) و اونجا تو اتاق من كلي شيطوني كرد و منو خندوند و حرص داد....

خاطره قشنگي بود... اون روز هم تموم شد و اونا برگشتن تهران و دوباره دلتنگي شروع شد،ولي با يه اميد بيشتر و عشق بيشتر... درسته بعضي حرفها و كاراي مامانو باباش كمي منو رنجوند اما شايد اينم به خاطر نوع زندگي و ديد اونا نسبت به زندگي و اينجور مراسم بود و سعي كردم منم فراموش كنم....

اينم آخرين قسمت داستان عشقمون... نميدونم چي برداشت كردين و چي فكر مي كنين دلم خواست براتون بگم و هم اينكه اينجا ثبتش كنم واسه آينده، البته اينم بگم كه اين داستان يه حاشيه هايي هم داره كه در پستهاي بعدي براتون ميگم( منظور يه توضيحات كلي در مورد نوع رابطه و دور بودن ما دوتا، ومادر و پدرش که الان خیلی چیزها در موردشون میدونم و واسم خیلی چیزها حل شده...)

دلتون پر از عشق حقيقي باشه... براي ما دوتا هم دعا كنين

 

تو عطـــــــــــر تازه ياسي رها به خــــانه من

تو دســـــــــــت نرم بهــــــاري در آشيانه من

كهن شد آن همه افسانه، قصـه قصه توست

بيا بيا كه حديث تو شـــــــــــــد فســــــانه من

ز شاخ خشـــــك، گمان ريخت برگ غصه او

شــــــــــــكفته شاخه شوقم، تويي جوانه من

بهــشت، بي تو به ديدار خلــــــــــــق ارزاني

من و توئيم و بهشتــــــي است كنج خانه من

ز تلخ رفته چه گويــــــــم كه زندگي فرداست

شبم گذشـــــــــــــــت، تو فرداي جاودانه من

چه خوش درون من آميختـي چو من در من

طنــــــــــــــين نغـمــه سازي تو در ترانه من

 

                                                     (پرويز خائفي)

 

پي نوشتها:

· قرار بود يه شعر در مورد جدايي بنويسم اما از اونجايي كه من 23 ام اومدم تهران و الان كلي خوشحالم و قراره تا 3ام خرداد هم اينجا باشم ( جاخوش كردم) واسه همين پشيمون شدم و شعرديگه اي براتون نوشتم...

     نااميد بودم و فكر ميكردم تا تابستون ابي رو نمي بينم اما الان ابي كنارم  نشسته و                             سلام مخصوص به همتون مي رسونه... اميدوارم همتون طعم واقعي عشق رو بچشين البته بدون دوري ...

· خيلي خووووووووووووووشحــــــــــــــــــــالم.... الهي خدا دل همتونو شاد كنه

 

· ابي همينجا به من قول داد كه  در پست بعدي كه قراره بنويسه احساساتشو به طور كلي در مورد رابطه مون و اين اتفاقات بگه... آخه چند نفرتون خواستين كه اونم در مورد موقعيت و اتفاقاتي كه براش افتاده براتون بنويسه...

 

· فعلا چون تهران هستم نمی تونم به خونه های همیشه گرمتون سر بزنم اما تا برگردم مشهد از خجالت همتون در میام

 

                                 دهمین ماهگرد پیوند عاشقونمون مبارک

 

 

                                                                                                 شوریده (مرسا)

شنبه 26 اردیبهشت1388 توسط شوریده (مرسا) و ابراهيم |



وقــــتي كه چشمــــــامو بســــــتم
تــــــــــــو شـــدي روياي هر شـــب
اومـــــــــــــدي آروم و ســـــاكـــــت
اسـم تــــــــــــو شد ورد اين لـــــب
روزهـــــا،منتــــــــــــــظر هــــــــــــم
شبهــــــــا دلتنـــــــگ و پرغـــــــــم
مــن همـــــون زخــــــم نهانــــــــــم
تو شـــدي پنهــــــــوني مرهـــــــــم

shahe_shooride_saran@yahoo.com

ماماني افسون مهربونم جاتون اينجا خاليه
*پروانه اي كه دلم را عاشق كرد* خواهر نازنينم
نامه ای به قلبم
ساربان
هر کی هم نفسم شد دست آخر..؟
*آرزوی با تو بودن*مریم عزیزم
بهترین ها
کوی تنهایی
نیلوفر مرداب
آریـــــا برزن
مشق عشق
*هیاهو* دوستي كه رفت اما جايش خاليست
فقط به خاطر تو
*علوم رایانه* وبلاگ دیگر مشق عشق
پله پله تا ملاقات خدا
رهــــــایــــی
گلستانه
پيامبر ديوانه
آواي كرك
برکه یا اقیانوس ؛زلال باشی؛ آسمان درتوست
بخوان به نام گل سرخ
آغوش جهان
*تويي كه با مني*داداش حسين گل
عضو شدنش ، زيباست

Designed By ebi