و شايد بتونم بگم هنوز باورش هم سخته برامون كه تا الان پيش هم نشستيم
صبح روز 1 مرداد ماه ابي رسيد مشهد... باور كردنش سخت بود كه بالاخره خدا راضي به با هم بودن ما شده و دوباره مي تونيم همديگرو ببينيم، به دليل برخي مسائل روز 3 مرداد منو ابي با هم برگشتيم به تهران. قرار بود اين چند روز رو پيش هم باشيم اما چند روز تبديل شد به چند هفته و هنوز باورمون نميشه كه اينهمه مدت در كنار هم بوديم.
الان در كنار هم نشستيم و داريم اين مطلب رو با هم مي نويسيم. خيلي شيرينه و خيلي قشنگ.
شايد حكمت اونهمه در كنار هم نبودن حتي در روز سالگرد پيوندمون اين شد كه الان 28 روز پيش هم باشيم ( آخه من 28 ام بليت دارم واسه مشهد ).
واقعا اينبار نميدونيم چي بنويسيم خوب... مگه چيزي هم مي مونه واسه نوشتن؟ در كنار هم بودن و عاشقي كردن جز بودن در اون لحظه چيزي واسه گفتن نداره، مي فهمين كه؟!
همراه با نوشتن داريم آهنگ جديد محسن ياحقي به نام ( حتما تو هم يادته ) رو گوش ميديم( يه قسمت كوتاه آهنگ ):