جلوي كامپيوتر نشسته بود، دقيق نميدونم چي كار ميكرد چون من يه جورايي رو به روش نشسته بودم و صفحه مانيتور رو نمي ديدم، فكر ميكنم طبق معمول داشت آهنگ دانلود ميكرد( چون عاشق آهنگاي غمگين و قشنگه البته هر آهنگي رو هم نميپسنده) زانوهامو بغل كرده بودم و چونمو گذاشته بودم رو پام و زل زده بودم به اون، به دستاش نگاه كردم كه داشت يه چيزي تايپ ميكرد و خيلي تند رو صفحه كيبورد ميگشت، به دستايي كه وقتي دستامو ميگيره پر ميشم از حس قشنگ مهربوني ، دستايي كه هر وقت از دستام دور ميشن انگار خيلي تنها ميشم، حواسش به من نبود كه دارم نگاش ميكنم، نگاهم رو از دستاش به آغوش گرمش دوختم، آغوشي كه وقتي به روم بازه و آروم بغلم ميكنه حس ميكنم امن ترين جاي دنياست و اونجا رو با هيچ جاي دنيا عوض نميكنم چون سرپناه آرزوهام و روياهام همين جاست،در هر ديدار اولين اتفاقي كه ميفته قرار گرفتن در همين بهترين جاي دنياست كه بيشترين آرامش رو بهمميده، و هر زمان كه در كنار هم باشيم و باز هم دلم تنگ بشه( ديوونه ام ديگه) خودمو مثل بچه ها ميندازم در آغوشش تا تمام اون دلتنگي ها و دلنگراني ها تموم بشه و اونم اول با تعجب اما بعد خيليمهربون محكم بغلم ميكنه و چه قدر اون لحظه همون آغوش رو مي خواستم...سرمو بردم بالاتر و به صورت مهربون و ساده اش نگاه كردم و به لبهايي كه وقتي ميخنده دنيامو پر از سفيدي شادي ميكنه و منو اميدوار به آينده.... نميدونم چه مدت طول كشيد كه همينجور داشتم نگاش ميكردم و اينجوري ساكت بوديم اما يهو برگشت نگام كرد و گفت: چي شده؟ چرا ساكتي؟ به چينگاه ميكني؟ ... به خودم اومدم و تو چشماش نگاه كردمو شونه هامو دادم بالا و يه لبخند كمرنگ زدم كه يعني هيچي... زبونم نمي چرخيد و اون لحظه نميتونستم چيزي بگم... گفت دانلود شد گوش بده... چيزي نگفتم ... صداي آهنگ ميومد يعني مي شنيدم اما نمي فهميدم چي ميگه حواسم يه جاي ديگه بود و نگاهم به چشماش گره خورده بود... چشماني كه بعد ازشخصيت و اخلاقخوبش منو عاشق خودش كرد و هميشه از زيبايي و جذابيت چشماش براش ميگم و اينكه هيچ وقت بدون اونا نمي تونم زندگي كنم، نگاهي كه وقتي با نگاهم گره ميخوره ميخ كوبم ميكنه و يه جورايي طلسم ميشم، نگاهشو جدا كردو دوخت به صفحه مانيتور اما من داشتم نگاش مي كردم و قلبم تند تند ميزد، قلبي كه با همين نگاه بيشتر لرزيد و دور از همين نگاه خيلي بي تابي ميكنه، چشماني با مژه هاي بلند كه وقتي خيس ميشه جذابيتش چند برابر ميشه و قلب من بيشتر ميلرزه، چشماني كه هيچ وقت راضي به باروني شدنشون نيستم اما گاهي...چشماني كه وقتي ازم دوره دنيام تاريك ميشه و چشمانم بي نور، نگاهي كه هميشه تو خيالم پرسه ميزنه و برقش دنيامو روشن ميكنه،نگاهي كه وقتي ناراحتم نگران ميشه و با مهربوني ناراحتيمو كمرنگ ميكنه، من عاشق اين نگاهم!
آهنگ تموم شد ، اينو از نگاه كردن دوباره اش به چشمام و پرسيدن اينكه چه جوري بود؟ فهميدم اما تو نگاهش به غير از اين يه سوال ديگه هم بود كه چرا ساكتم؟ و من چون نمي خواستم اينو بپرسه چون نمي دونستم جوابشوچي بگم گفتم: نه زياد خوب نبود، اونم گفت آره خوب نبود، از جاش بلند شد و گفت الان ميام، و از اتاق رفت بيرون، به صندلي خالي بدون اون نگاه كردم،دلم خالي شد، و قلبم تند تند زد، انگار ديوارهاي اتاق داشتن خفم ميكردن، خيلي سريع از جام بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون، رفته بود دست شويي، رو مبل تو هال نشستم و منتظر شدم كه بياد، اون اتاق واسم بدون اون خيلي ترسناك بود، تلويزيون رو روشن كردم و بدون توجه به برنامه اي كه نشون ميده به صفحش خيره شدم و تو ذهنم تمام اين لحظات رو مرور كردم، لحظاتي كه در كنارم آروم نشسته بود، وجود مهربون وخيلي آرومش رو دوست دارم و هيچ توقعي ندارم جز اينكه تنهام نذاره، يهو حس دوري و تنهايي افتاد تو تنم و براي فرار از اين حس رفتم تو آشپزخونه و براي خودمون دو تا چايي ريختم و كنارش دو تا شكلات كاكائويي گذاشتم( آخه من عاشق كاكائو هستم و اونم دوست داره) در همين لحظه اومد و با هم دوباره رفتيم پشت كامپيوتر نشستيم و چه قدر حس خوبي بود وقتي در كنارم مي نشست حتي اگه حرف نمي زد، اما گاهي دلم براي حرف زدناش تنگ ميشه، دوست دارم صداي قشنگ و مردونش تو گوشم بپيچه و پر بشم از حس خواستنش، وقتي با منه چه قدر روزها قشنگه و چه قدر اين دل آروم و شاده، واسم يه اهنگ ديگه گذاشته بود و دوتامون داشتيم گوش ميكرديم اما من به گذشته فكر ميكردم بهروزهايي كه پر از التهاب بود، روزها و شبهايي كه نمي دونستيم آخر اين دوستي به كجا ميكشه و چه قدر دوست داشتم هر چه زودتر ببينمش اما نميشد، به يكم جلوترش فكر ميكردم به زماني كه با خانوادش در ميون گذاشت و من چه قدر مي ترسيدم از مخالفتشون، به بعدترش فكر ميكردم كه حس ميكردم هنوز به طور كامل از طرف خانوادش مورد قبول نيستم و چه قدر اينموضوع اذيتم ميكرد، به مراسم عقد و اون دلهره ها فكر ميكردم به روزي كه تو حرم قسم خورديم تا ابد همديگرو دوست داشته باشيم ،به روزهاي زيادي كه پارسال پيش هم بوديم و به مرور اين روزها كمتر و كمتر شد و ديدارها ديرتر و ديرتر، به الان فكر ميكردم كه رابطم با خانوادش بهتر شده اما اون صميميتي كه آرزوشو دارم نتونستم بر قرار كنم( البته به جز امير و عرفان كهدو تا برادرش هستن و خيلي باهاشون راحتم) به زمان طولاني اي كه سپري شد تا بالاخره ديدمش و الان در كنارش نشستم و داريم با هم آهنگ گوش ميديم،به آينده...نه آينده نه فقط همين حالا! چشام پر از اشك شد، نه اشك غم و نه شادي، يه اشكي كه داستان اين گذشته رو بيان مي كرد يه اشكي كه خودمم نمي دونم چرا تو چشام جمع شد اما نبايد گريه ميكردم چون رو به روي من نشسته بود، خودمو جمع و جور كردم و دوباره به چشماش نگاه كردم، آهنگ تموم شده بود و چون اون گفت قشنگ بود منم گفتم آره خوب بود،دوباره ازم پرسيد چي شده؟ و من كه جوابي نداشتم كه بدم بلند شدم و سرشو آروم بغل كردم و دستمو تو موهاي مشكي و پر پشتش كردم، ديگه نمي دونستم چه جوري جلوي اشكامو بگيرم ...
آره، روزهايي كه با هم هستيم به همين سادگي مي گذره و قرار نيست هيچ اتفاق عجيبي بيفته،بارها و بارها همين صحنه ها اتفاق ميفته و من بدون هيچ دليل خاصي دوست دارم زل بزنم بهش وسير نگاش كنم و تمام روزمو اين اتفاق پر كنه، من عاشق همين سادگيها هستم، عاشق نگاه كردن به كسي كه دلم به بهانه ي ديدنش مي تپه،و زل زدن به چشمايي كه دنيارو واسم خلاصه كرده و چه زود تموم ميشه ومن باز هم بايد روزهامو با همين خاطره ها بگذرونم به اميد يه ديدار دوباره كه معلوم نيست كي باشه، الان يه ماه از آخرين ديدارمون گذشته و باز من پرم از دلتنگي....
پي نوشت ها:
· شب 21 ماه رمضون رفتم حرم امام رضا، جاتون خالي عالي بود، حسابي خالي شدم، البته خيلي هم شلوغ بود، تو عمرم اينهمه جمعيت نديده بودم يك جا ( نه اين كه تا حالا نرفته باشم اما حس ميكردم اينبار شلوغ تر و قشنگ تره) ، موقع برگشت همه خيابونا رو بسته بودن مجبور شديم يكي دو كيلومتري پياده بريم ولي اينقدر جمعيت زياد بود كه مگه ميشد راه رفت؟ اما به تمام اين دردسرهاش مي ارزيد، واسه همتون دعا كردم و واسه همتون دو ركعت نماز خوندم( اگه خدا قابل بدونه) به قول داداشم زانوهام پينه بست اما آدميم كه نمي تونم دوستامو فراموش كنم اميدوارم خدا قبول كنه...
پارسال اين روزها در كنار ابي بودم اما امسال...
· ديگه چيزي ندارم بگم... الان لبريزم از احساس ديدن و خيره شدن به چشماي مهربونش
· افكارم در سرم جا نمي شود و مشكلاتم درحجم بودنم گنجايش نمي يابد... در يك كلام: زياد خوب نيستم!